بازگشت   انجمن های عیاران دات کام > کتابخانه عیاران > مطالب خواندنی > شعر و ادبیات

قابل توجه بازدید کنندگان گرامی : تمام مطالب ذکر شده در این انجمن دسترنج وبگردی های گروه عیاران می باشد و هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد ، کپی برداری از سایت برای مهمانان سایت ممنوع می باشد !!!

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 11-01-2009   #1 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
پیش فرض عرفان نظر آهاري

سلام
دوست دارم كمي هم در مورد نوشته هاي زيباي اين نويسنده داشته باشيم.
پس هركس نوشته از اين نويسنده خوب داره اينجا بگذاره....
__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 4 کاربر تشکر کرده اند از maryam24 بخاطر این ارسال مفیدش:
Studio Fartour

 

قدیمی 11-01-2009   #2 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
Lightbulb

اولي را هم خودم شروع ميكنم.




من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود



سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.



عرفان‌ نظرآهاري‌
__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه

ویرایش توسط maryam24 : 11-01-2009 در ساعت 01:34 PM
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 5 کاربر تشکر کرده اند از maryam24 بخاطر این ارسال مفیدش:
قدیمی 11-01-2009   #3 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
Lightbulb

بالهايت را كجا جا گذاشته اي؟




پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدنرا کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور - يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد وبه ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست.
__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه

ویرایش توسط maryam24 : 11-01-2009 در ساعت 01:45 PM
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 4 کاربر تشکر کرده اند از maryam24 بخاطر این ارسال مفیدش:
Studio Fartour

 

قدیمی 11-01-2009   #4 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض

شمشیربازی با خدا

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است.
بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میداناما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

* برداشتی از این بیت مثنوی:
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

عرفان نظرآهاری
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند

Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 4 کاربر تشکر کرده اند از Nilofar بخاطر این ارسال مفیدش:
قدیمی 12-05-2009   #5 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
پیش فرض

پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. اهسته اهسته مي خزيد، دشوار و كند. و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و ان را چون اجباري بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در اسمان پر زد سبك. و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي.
من هيچگاه نمي رسم، هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيت نااميدي.
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد.هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدن در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هربار كه مي روي رسيده اي. و باور كن انچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي. پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي. و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.



__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربران روبرو تشکر کرده اند از maryam24 بخاطر این ارسال مفیدش:
قدیمی 12-13-2009   #6 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
پیش فرض

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد :نه ، هرگز همسري ام را سزاوار نيستي ، تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي . خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را . به پدرت پشت كردي ، به پيمانش و پيامش نيز.

غرورت ، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها !

پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود ، خدا را خالصانه تر صدا مي زند ، تا آن كه بر كشتي سوار است . من خدايم را لابلاي توفان يافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت : ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ،هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي ، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت :آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. اما من آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت:باري، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت :شايد آنكه جسارت عصيان دارد ، شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و گفت:شايد. شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه تر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست.

پسر نوح گفت :به اين درخت نگاه كن.به شاخه هايش. پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند . گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.

من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست .راه تو زيباتر است ، راه تو مطمئن تر است.

پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود ميگويد:آيا همسريش را سزاوار بودم!

" برگرفته از كتاب من هشتمين آن هفت نفرم
__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 2 کاربر تشکر کرده اند از maryam24 بخاطر این ارسال مفیدش:
Studio Fartour

 

قدیمی 12-15-2009   #7 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
پیش فرض دانه‌ كوچك‌

دانه‌ كوچك‌


دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و اوهنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید امانمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...
l
گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ كنید.

اما هیچ‌كس‌ جز پرنده‌هایی‌ كه‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ كه‌به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌كردند، كسی‌ به‌ او توجه‌نمی‌كرد.

دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و كوچكی‌ خسته‌بود، یك‌ روز رو به‌ خدا كرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌هیچ‌ كس‌ نمی‌آیم. كاشكی‌ كمی‌ بزرگتر، كمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فكر می‌كنی. حیف‌ كه‌هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ كه‌ تواز خودت‌ دریغ‌ كرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ كه‌ می‌خواهی‌ به‌چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ كن‌ تا دیده‌ شوی.

دانه‌ كوچك‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاك‌ و خودش‌ را پنهان‌ كرد. رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فكر كند.

سال‌ها بعد دانه‌ كوچك‌ سپیداری‌ بلند و باشكوه‌ بود كه‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ كه‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد .



عرفان نظرآهاری






__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه

ویرایش توسط maryam24 : 12-15-2009 در ساعت 03:46 PM
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تعداد 2 کاربر تشکر کرده اند از maryam24 بخاطر این ارسال مفیدش:
قدیمی 12-15-2009   #8 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
javanfekr آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
محل سکونت: ایران - بوشهر- خورموج- بحیری
سن: 48
نوشته ها: 1,293
تعداد تشکر از دیگران: 2,101
تشکر شده 1,632 مرتبه در 594 ارسال
حالت من :
javanfekr داره وارد میشه
پیش فرض

ماهی پری

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /



ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد
عرفان نظر آهاری
__________________
من مثل ابر رهگذر می بارم از شب تا سحر
دریـا نمیـگیره نشـون از قطــره‌هــای دربه در
javanfekr آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
کاربران روبرو تشکر کرده اند از javanfekr بخاطر این ارسال مفیدش:
قدیمی 02-16-2010   #9 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
پیش فرض

زير گنبد كبود

زير گنبد كبود
جز من و خدا
كسي نبود
روزگار روبه راه بود
هيچ چيز
نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين
مثل اينكه چيزي اشتباه بود
*
زير گنبد كبود
بازي خدا
نيمه كاره مانده بود
واژه اي نبود و هيچ كس
شعري از خدا نخوانده بود
*
تا كه او مرا براي بازي خودش
انتخاب كرد
توي گوش من يواش گفت:
» تو دعاي كوچك مني «
بعد هم مرا
مستجاب كرد
*
پرده ها كنار رفت
خود به خود
با شروع بازي خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازي من و خدا
زندگي ست
هيچ چيز
مثل بازي قشنگ ما
عجيب نيست
بازي كه ساده است و سخت
مثل بازي بهار با درخت
*
با خدا طرف شدن
كار مشكلي است
زندگي
بازي خدا و يك عروسك گِلي ست

"عرفان نظرآهاري"
__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Studio Fartour

 

قدیمی 02-24-2010   #10 (permalink)
دوره عیاری طی میکنه
 
maryam24 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: زمين
نوشته ها: 899
تعداد تشکر از دیگران: 356
تشکر شده 1,008 مرتبه در 436 ارسال
حالت من :
Blog Entries: 1
maryam24 داره وارد میشه
پیش فرض

سياه كوچكم ! بخوان
كلاغ لكه اي بود بر دامن آسمان و وصله اي ناجور بر لباس هستي. صداي ناهموار و ناموزونش ، خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گُلي ميشكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست.
صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.
كلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم . كلاغ از كائنات گِله داشت.
كلاغ فكر مي كرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست. كلاغ غمگين بود و با خودش گفت:«كاش خداوند اين لكه زشت را از هستي مي زدود.» پس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند.
خدا گفت:« عزيز من! صدايت تَرَنُمي است كه هر گوشي شنواي او نيست. اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند. سياه كوچكم! بخوان . فرشته ها منتظرند.»
ولي كلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت:« تو سياهي. سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسند. و زيبايي ات را بنويس. اگر تو نباشي. آبي آسمان من چيزي كم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نكن.»
و كلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:«بخوان براي من بخوان، اين منم كه دوستت دارم. سياهي ات را و خواندنت را.»
و كلاغ خواند. اين بار عاشقانه ترين آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.
"عرفان نظرآهاري"
__________________

چشماي نازتو واكن
حيف اشكات كه بريزه
بگو عشقمون هميشه
واسه خاطرت عزيزه
مي دونم برات عزيزه
دونه دونه اشكام روي گونه هامه
وقتي تو نباشي اينا باهامه
مي موني تو قلبم واسه هميشه
maryam24 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Studio Fartour

 

پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آهاري, عرفان


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(View-All کاربرانی که از این موضوع دیدن کرده اند : 14
ahoojoon_22 , All In , ashkanmb , AYARAN , BehradGH , ElfFAcE , javanfekr , marhoom , maryam24 , جوادي , رویا عکاس , sima.a , Taban
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آموزش عرفان با حشيش و روابط نامشروع! Nilofar گونــاگون 0 05-06-2009 12:04 PM
عرفان در يهوديت و آيين مانوي secret مسائل دینی و فقهی 7 12-28-2008 11:16 PM
مقام هفتم: پدر ، پير، سيري گذرا در ادب و عرفان secret مسائل دینی و فقهی 0 12-28-2008 11:02 PM
تاريخچه مختصر عرفاى قرن چهارم تا نهم! secret مسائل دینی و فقهی 0 12-28-2008 07:16 PM
داستان رستم و سهراب و مرگ رستم از منظر عرفان رویا عکاس شعر و ادبیات 7 11-30-2008 05:34 PM

Studio Fartour

 



اکنون ساعت 03:57 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


برای بازدید بهتر از انجمنهای عیاران از مرور گر فایر فاکس استفاده کنید
Powered by vBulletin Version 3.8.1
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises
حامی مالی سایت و انجمن های عیاران : استودیو دیجیتال فرتور
Advertisement System V2.6 By   Branden
تمام مطالب ذکر شده در این انجمن دسترنج وبگردی های گروه عیاران و هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد

 




Inactive Reminders By Icora Web Design