بازگشت   انجمن های عیاران دات کام > کتابخانه عیاران > معرفی و دانلود کتاب > داستان

قابل توجه بازدید کنندگان گرامی : تمام مطالب ذکر شده در این انجمن دسترنج وبگردی های گروه عیاران می باشد و هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد ، کپی برداری از سایت برای مهمانان سایت ممنوع می باشد !!!

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 03-10-2009   #31 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت بیست و نهم



· والـله فکر کنم گیتی خانم شما باشین که جلو نشستین و رنگ وروتون کمی پریده س .درسته؟
· بله درست حدس زدین آقا نبی. حالتون خوبه؟
· الحمدالـله، کسالت هنوز برطرف نشده؟


· نه متاسفانه.
· شما خوبین گیسو خانم؟
· الحمدالـله.
· ما همیشه از زری و گیتی خانم حال شما رو می پرسیم
· ما هم همینطور .به زری خانم زیاد زحمت می دیم.
· اختیار دارین .زری شما رو خیلی دوست داره ، یعنی همه ما .گیتی خانم انقدر به ما محبت کردن که وقتی تو این خونه نیستن انگاز این خونه ستون نداره
منصور به کنایه گفت : آقا نبی، پس ما هیچی دیگه ؟ دستتون درد نکنه!
· اختیاردارین آقا، شما که رکن اصلی هستین . ولی گیتی خانم ستون شادی و جنب و جوش این خونه س
· حق با شماس آقا نبی. ما هم به این مهم رسیدیم
· بفرمایین
· راستی، مرتضی ماشین رو برد سرویس؟
· بله آقا، نیمساعت پیش برد
· باشه ممنون و گاز را گرفت و وارد منزل شد .جلوی ساختمان ایستاد و گفت: تو با اهل این خونه چکار کردی که یه لحظه طاقت دوریت رو ندارن . دیگه آقا نبی که بناله وای بحال ما!
خندیدیم .از ماشین پیاده شدیم .از فشار تب و درد استخوان توان ایستادن نداشتم .سریع وارد منزل شدم.
· سلام ثریا خانم
· به به! سلام، خیلی خوش اومدین
· نمی بوسمتون، سرما خوردم
· پس شما گیتی خانمید! الـله اکبر باورم نمیشه ، خوش اومدین گیسو خانم!
روبوسی کرد و گفت: من دلم براتون خیلی تنگ شده بود. باید شما را ببوسم.حاضرم سرما بخورم
· چقدر هم داغین!
منصور به شوخی گفت : ما هم حاضریم از این سرماها بخوریم
همه خندیدند
· مادر کجاست ثریا؟
· بالا، الان می رم بهشون اطلاع می دم. یادم باشه بگم لباس سیاهه گیتی خانمه، لباس سفیده گیسو خانم
داخل سالن آمدیم و نشستیم .گیسو نگاهی به آنهمه زرق وبرق انداخت و خیلی زود به آن بی توجه شد. انگار نه انگار! نمی دانم جد وآبادش قصر نشین بودند یا خودش.دختره چشم سفید.
· خونه مون منور شد.
· ممنون
ثریا در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت: الان میان. نمی دونین چقدر خوشحال شدن
· ثریا به صفورا بگو یه اتاق برای گیسو خانم آماده کنه
· چشم اقا
· نه آقای مهندس، من تو اتاق گیتی راحت ترم. ما عادت داریم پیش هم باشیم
· در هر صورت تعارف نکینی .اینجا منزل خودتونه
· سپاسگزارم
صفورا جلو آمد و روبوسی و حال و احوال کرد
· به به! به به!خونه روشن شده بخدا.دوتا دختر خوشگل و مهربون قدم رنجه کردن.خیلی کار خوبی کردین
· سلام مادرجون!
· سلام خانم متین
· سلام،سلام، عزیزم
· منو نبوسین، شما هم سرما می خورین ها!
· عیب نداره،بذار عقده این هفته رو خالی کنم
· منصور اگه تو عمرت یه کار خوب برای مادرت کردی همین بود، بخدا.
· دست شما درد نکنه مامان جان، ما که صبح تا شب در خدمت شماییم
· دیگه تنها تنها می ری خونه گیتی .یادم باشه چشمات رو از کاسه در بیارم
صدای خنده بلند شد. مادر کنار گیسو نشست .منصور طبق عادت از جیبش پاکت سیگار را بیرون آورد و با چند ضربه یک عدد سیگار بیرون کشید . آن را کنار لبش گذاشت و تا آمد فندک بزند سینه ای صاف کردم. متوجهم شد .ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم. منصور لبخند زد .سیگار را از روی لبش برداشت ، در پاکت گذاشت و گفت: ترک عادت موجب مرضه
· شما دوتا سیگار دیگه می تونین بکشین ، چون تا الان دوتا کشیدین
· باشه یکی بعد از شام می کشم .یکی آخر شب . ولی از حالا بگم باید بد اخلاقی بنده رو تحمل بفرمایینها، چون ترک اعتیاد شاید هم احتیاج به تخت و طناب داشته باشه.
زدیم زیر خنده .
· این منصور مگه از تو حساب ببره گیتی، ما که حریفش نیستیم
· ایشون به من لطف دارند و برای حرفم احترام قائلن . وگرنه صاحب اختیارند مادرجان
· ممنون، ولی حساب میبرم والـله ، چون اگه نبرم بعدش باید بیام منت کشی ، حوصله ش رو ندارم
· خب چی کار کردین این هفته؟
· جاتون خالی، دو روز رفتیم شیراز
· باریکلا! کاش ما هم با شما اومده بودیم
· انشاءا... سفر بعدی
· گیسو جان ، خیلی دلم میخواست ببینمت عزیزم.ماشاءا... در زیبایی و وقار از خواهرت چیزی کم نداری
· ممنونم، لطف دارین
ثریا با سینی چای وارد شد و پذیرایی کرد.منصور گفت: ثریا برای گیتی خانم آبمیوه بیار
· بله آقا الساعه
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند

Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Studio Fartour

 

قدیمی 03-10-2009   #32 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی ام



منصور بلند شد ضبط را روشن کرد .موسیقی آرامی در فضا پخش شد .بعد کنار من نشست و گفت: ببینم تبت پایین اومده یا نه. و دست به پیشانیم گذاشت . یه کم پایین اومده، ولی نه زیاد .میخوای بلند شو برو استراحت کن تا ساعت شش که می ریم درمونگاه

ثریا برای گیتی جان شام مناسبی تهیه کن، باید پرهیز کنه

بله آقا، براشون ماهیچه درست میکنم

لازم نیس ثریا خانم، کمی سوپ میخورم

سوپ چیه ، تو باید خودت رو بسپاری دست من . یعنی چه هیچی نمیخوری؟

میخواین بدهیکل بشم و یه سوژه دیگه هم دست خاطرخواهاتون بدم

جا داری ، نگران نباش

ثریا نگاه معنی داری به من کرد و لبخند زد و رفت .مدتی بعد منصور نگاهی به ساعتش کرد و گفت: خب ساعت نزدیک ششه گیتی جان، وقت تزریقته .بلند شو بریم

مادر گفت : اتفاقا قراره دکتر سپهر نیا برای دیدنم بیاد .شش ونیم _ هفت میاد میشه اون آمپولت رو بزنه عزیزم

نه مامان، می ریم درمونگاه

دکتر میاد تو خونه، تو میخوای ببریش درمونگاه پسرم ؟

اگه دکتر سپهرنیا زن بود هیچ مانعی نداشت

به گیسو نگاه کردم . به هم لبخند زدیم .گیسو ابرویی بالا انداخت .

غیرتی شدی منصور جان، چی شده؟

وقتی زن هست، چرا مرد

ببینم ، اونوقت دکتر سپهر نیا برای من آمپول بزنه مشکلی نیست؟

نه، مسئله ای نیست مامان

همه خندیدند

چه بی غیرت! به بابات بگم کلاهش رو بالاتر بذاره!

زدیم زیر خنده

این اداها چیه در میاری مامان جان؟ دکتر به آدم محرمه!

مامان جان گفتم می برمش درمونگاه یعنی میبرم ، چه اصراری یه دکتر سپهرنیا برای گیتی آمپول بزنه ؟ مطمئنم تا آمپول رو بزنه من پاکت سیگار رو تموم کردم .اونوقت نمیتونم جواب گیتی رو بدم

آنقدر خندیدیم که به سرفه افتادم .منصور لیوان آبمیوه را دستم داد و گفت: بخور گیتی جان، تا سپهرنیا نیامده بریم

مادر نگاهی عاشقانه و معنا دار به من و منصور کرد، بعد به گیسو نگاه کرد و سر تکان داد .برای اولین بار بود که احساسی به آن قشنگی داشتم .منصور نسبت به من تعصب داشت و این نشانه توجه و علاقه بیش از حد بود، حالا به چه منظور ، خدا عالم بود. خلاصه با منصور به درمانگاه رفتیم و برگشتیم. بعد با گیسو برای استراحت به اتاقم رفتیم .گیسو چرخی در اتاق زد و کنار پنجره رفت و گفت: من فکر میکردم تو دیوونه منصوری . اونکه دیوونه تره گیتی.

خدا از دهنت بشنوه گیسو، ولی اینها همه قدردانی یه. او منو خواهر خودش می دونه .امروز می دونی چی می گفت؟ می گفت من الناز رو میخوام بگیرم که برام وارث بیاره ، ولی تو رو دوست دارم تا کنارم باشی و باهات حرف بزنم

زده به سرش؟

نمی دونم

تو باید کلک بزنی و دست پیش بگیری

چیکار کنم؟

یه روز خیلی جدی بساطت رو جمع کن. بگو میخوام برم. بگو قصد ازدواج دارم .ببین چیکار میکنه .آخه اینکه نمیشه مدام با اعصاب تو بازی کنه.

خب معلومه ، التماس میکنه که نرو ، بهت وابسته م ، ترکم نکن ، زانوهام سست میشه ، ولی بازم خواستگاری نمیکنه .اون النازو برای ازدواج میخواد، منو برای هم صحبتی .هفته پیش وقتی مادر صحبت فرهان رو وسط کشید گفت خواهرم رو شوهر نمی دم

تو بگو من میخوامش .باید در مقابل عمل انجام شده قرارش بدی تا ازش اقرار بگیری وگرنه کلاهت پس معرکه س. اون داره تو رو بازی می ده. اون عشق رو محدود به همین روابط می دونه . فکر میکنه اگر تو رو بگیره علاقه تون به هم کم میشه .از طرفی نوازشت میکنه ، از طرفی میگه خواهرمی. یعنی ؟ می دونی گیتی، منصور آرزوی هر دختریه، بجنب ، حیفه!

اینطوری نمیخوام .دوست دارم خودش ازم بخواد

نمی دونم چرا حس بدی دارم گیتی .نگرانم .اگه دیوونه باشه ، اگه بازیت بده، اگه ازدواج کنه ، اگه مسخره ت کرده باشه، اگه قصد سوء استفاده داشته باشه ، من می دونم چه حالی میشی. گیتی من فقط تو این دنیا تو رو دارم. پدر آدم سالمی نیست که روش حساب کنم .

میترسی من هم مثل علی خودکشی کنم؟

گیسو سکوت کرد و لبه تخت نشست

حق داری نگران باشی .آخه عشق و عاشقی های خونواده ما از شور به دره

گیتی به فرهان جواب مثبت بده .بخدا برات مناسبتره. من که ندیدمش ولی می دونم سلیقه ت خوبه

اگه منصور نبود شاید ، ولی حالا نه . تو باشی منصور رو رها میکنی؟

اگه دوستم نداشته باشه، آره

خودت می بینی که چقدر دوستم داره. ولی باید بفمم چه جوری

پس زودتر ، زودتر. مرگ یه بار، شیونم یه بار. کارو یکسره کن

خیلی خب ، تو غصه نخور. من یه کاری میکنم .چقدر بد شد روبالش و عکسش رو دید گیسو

من که مردم از خجالت .اینم از حماقتهای تو!

ولی باور کرد مثل برادر دوستش دارم

پس باید خیلی خنگ و احمق تشریف داشته باشند .چطور عکس خانم متین رو زیر بالش نذاشتی . مگه اونو جای مادر نمی دونی؟

نمی دونم والـله ، شاید داره فیلم بازی میکنه

اگه منصور ازدواج کنه چیکار میکنی؟

هیچی دراز به دراز می افتم ، تو کپه کپه خاک بریز رو سرم

گیسو با نگرانی نگاهم کرد

نه بابا شوخی کردم. مطمئن باش تا منصور زنده س خودکشی نمیکنم خیالت راحت

یعنی اگه دور از جون منصور بمیره .مارو عزادار میکنی ؟آره؟

آره ، منصور عشق منه

اعتماد به نفس داشته باش دیوونه .آدم باید بیشتر از هرکس، خودش رو دوست داشته باشه نه اینکه خودش رو مریض و دیوونه مردم کنه. خدا بخیر بگذرونه .خدایا اگه عاشقی اینه نخواستیم

لبخند زدم و گفتم : تو هم که خاطرخواه نداری وروجک، حالا هم میشی منشی مخصوص جناب رئیس و مترجم و تایپیست.

روی تخت دراز کشیدم و پتو را رویم کشیدم و گفتم: من یه چرت میخوابم . تو هم هرکاری دوست داری بکن .خواستی با منصور هم میتونی صفا کنی

خاک بر سرت کنن ! من مثل تو بی عقل نیستم .مطمئنم هیچوقت عاشق کسی نمی شم

حالا خواهیم دید خانم عاقل با اعتماد به نفس

مجله نداری گیتی؟

مجله زندگیم تو کیفمه.بردار بخون

جدی؟ پس خوندنیه !وصیتم کردی ؟ بعد کیفم را برداشت تا دفتر خاطرات را در بیاورد و بخواند

**************************

چقدر قشنگ میزنه گیتی! آدم روحش تازه میشه .بیخود نیست شبها نمیای خونه وروجک

چه کنیم دیگه، عاشقیم آبجی

حالا چرا نیمه شب می زنه ، ساعت یک ونیمه

خب آدم نیمه شبا عاشقتره، یعنی آدم تو سکوت شب بیشتر و عمیقتر میتونه به معشوقش فکر کنه

چه جالب و رویایی . ولی خودمونیم ، خیلی هم عاشقه .آدم جالبیه .ازش خوشم میاد

حالا کم کم به حرف و احساس من می رسی گیسو خانم. اگه عاشق شدی بدون رودربایستی اعلام کن عزیزم، من بخاطر تو خودم رو کنار می کشم

مثل اینکه باز تب کردی!

پس بیا بریم پاشویه م کن

حالا لگن از کجا بیارم

لگن نمیخوام .بیا بریم پایین پیشش ، تبم پایین میاد

گیسو زد زیر خنده و گفت: پس پاشویه منصوره

اون همه چیز منه!

دستت درد نکنه ، خیلی بی صفتی!

تو هم عزیز منی! حالا میای بریم ؟

اشکالی نداره؟

نه مطمئنه،خیالت راحت

باشه بریم

ببینم ، اگه بدونی با منصور بدبخت میشی بازهم حاضری زنش بشی

آره حاضرم چون خیلی دوستش دارم چرا بدبخت بشم؟ منصور آدم بدی نیست، من هم که حرف گوش کنم .مطمئنم منصور زن دوست و خانواده دوسته. اهل آزار و اذیت نیست

مثلا اگه بهت بگه دوست ندارم با خواهرت بری و بیای چی؟

دیگه چی؟ بیخود میکنه.من فقط تو دنیا تو رو دارم گیسو

بیا از حالا دعواها شروع شد

از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن شدیم . به گیسو علامت دادم که شلوغ نکند . چون عجیب رفته بود تو حس و مینواخت .آهسته روی مبل نشستیم .با احساس آرشه را روی سیمها حرکت می داد .وقتی تمام شد کف زدیم . ((عالی بود .فوق العاده بود .

بطرف ما برگشت و گفت: شما اینجایین شیطونا.مگه خواب ندارین؟

مگه شما می ذارین آدم تو این خونه بخوابه .حالا اگه ناراحتین بریم

کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم

جدا؟ دعا می کردین ما بیاییم پایین

بله و چه زود حاجت گرفتم

طوی که شما تو حس رفته بودین .فکر نمیکنم به چیزی جز الناز خانم فکر میکردین

بله، خب، من وقتی مینوازم تمام حواسم به علت نواختنمه

پس چطور به ما فکر میکردین؟ ما ضد ونقیض فکر میکنیم یا شما ضد ونقیض صحبت می کنین؟

شما ضد و نقیض فکر می کنین گیتی جان . حالا بهتر شدی؟

الحمدالـله

گیسو خانم ، شما از دست این گیتی چی میکشین ؟ دلم براتون میسوزه

چرا نگهش داشتین مهندس؟ بیرونش کنین تا نکشین . من حاضرم بکشم

بد نیست کمی هم ما بکشیم

آهنگهای درخواستی هم می زنین مهندس؟

البته! شما امر بفرمایین !

اگه سوء تفاهم نمیشه میخواستم آهنگ دختر زیبا رو بزنین

خیلی از خودتون متشکرین ها!

زدیم زیر خنده ، گیسو گفت: خواستیم کمی بهمون تلقین بشه ، وگرنه می دونیم زشتیم

اختیار دارین .بنازم هنر خالق را

ای کاش خالق مهربون یک جو شانس هم چاشنیش میکرد

همینکه شما مردها رو خوشبخت می کنین واسه خدا کافی بوده

شما لطف دارین .چه فایده، شما که از زن جماعت بیزارین!

خب حالا تغییر جهت دادم

چه جالب! به شمال؟ شرق؟جنوب؟غرب؟ کدوم جهت؟

به شمال غربی!

گیسو نگاهم کرد و لبخند زد .منظورش را متوجه شدم .آخر شمال غربی منصور من نشسته بودم. منصور زیر چشمی نگاهی به من کرد . بعد ویولن را زیر چانه اش گذاشت و برای نواختن آماده شد . با حالتی با مزه گفت: دیگه آوازشو نمیخونم که نیاین منو ببوسین ، چون حواسم پرت میشه هم طاقت این افتخارات رو ندارم .

صدای خنده فضا را پر کرد .منصور مرا ببوس را نواخت و ما را به دنیای بوسه ها برد. وقتی تمام شد برایش دست زدیم .تشکر کرد و گفت: خب حالا آهنگ درخواستی شما چیه گیتی جان؟

تو را دوست دارم

گیسو جابجا شد و چشم غره ای رفت .یعنی خاک بر سرت کنن .کمی اعتماد به نفس داشته باش. یکی نبود بگوید اینکه بهتر از آهنگ مرا ببوس است .منصور ابرویی بالا انداخت و سرش را بعلامت رضایت کج کرد و گفت: اتفاقا منم تصمیم داشتم همین آهنگ رو بزنم

آهنگ که تمام شد .گیسو گفت: حالا کی رو دوست داری گیتی جان. بگو ما هم بدونیم

منصور گفت: یه بنده خدا رو! زدیم زیر خنده .ادامه داد: البته یه بنده خدایی که جاش زیر بالشه و نزدیک بود خفه بشه ، من به دادش رسیدم .

باز به سرفه افتادم .به ما خنده نیامده بود. گیسو هم که دلش را گرفته بود و می خندید .منصور هم با خنده بلند شد و ویولنش را سرجایش گذاشت . برای اینکه حالش را بگیرم گفتم: ایشون رو که به چشم برادری دوست دارم مهندس، منظور گیسو چیز دیگه ای بود

در حالیکه می نشست گفت: خب اون کیه . بگو بدونیم .برادرت خوشحال میشه .

فکر نمیکنم ، چون شما مخالف ازدواج منید

حالا شاید تجدید نظر کردم. قبل از اینکه ازدواج کنم بهتره شما رو سر و سامون بدم.

تمام ذوق و شوقم کور شد. ای که خدا لعنتت کنه! من فقط حالت رو گرفتم ولی تو جونم رو گرفتی. منصور!


ادامه دارد...


نویسنده :مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند

Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-10-2009   #33 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و یکم


گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن .


منصور حالت چهره اش فرق کرد و گفت: یکیش که فرهانه. دومیش کیه؟
  • غیر از مهندس فرهان!




  • جدی؟
  • راستش در همسایگی ما..........
  • بس کن گیسو!
  • گیتی بالاخره باید یکی برای ما بزرگتری کنه یا نه؟ خب چه کسی بهتر از مهندس متین
اگر یک بچه پنج ساله هم آنجا بود دقیقا متوجه رنگ پریدگی منصور میشد
  • گیسو جان بلند شو بریم بخوابیم
  • نه گیسو خانم بنشینین، به حرف گیتی توجه نکنین
  • راستش یکی از اونا همسایه ماست. دندانپزشکه .پسر خوب و موقری یه. مادرش چند باری به من گفته .میگه گیتی رو برای پسرش میخواد و منو برای برادرش .اون یکی هم کسی یه که مغازه پدرمو از ما اجاره کرده .اونم پسر با ایمان و خوبیه .خیلی هم وضعش خوبه .اسمش هم کیوانه .البته یکی هم فامیلمونه که اسمش فرشیده .مهندس راه و ساختمانه و البته بیش از حد گیتی رو میخواد
  • >گیسو یکبارگی جعفر آقا و اصغرآقاو آقا غلام و آقا قربون رو هم بگو
  • حالا بذار فعلا مهندس رو این دوتا فکر کنه تا بعد
  • تا حالا با خودت شخصا صحبت کردن گیتی ؟
  • ای،تا حدودی
منصور ابرویی بالا انداخت و گفت : همه شون؟
  • فقط فرشید و کیوان
  • خب، خودت نظرت چیه؟
نگاهی به گیسو کردم فهمیدم باید فیلم بازی کنم : والـله ، خب ، بالاخره باید سرانجام بگیرم .چون گیسو هم خواستگار داره و تا من ازدواج نکنم اون ازدواج نمی کنه .از طرفی به مرد جماعت اطمینان ندارم .اینه که تا مطمئن نشم فرهان بهتره یا علیرضا جوابی نمی دم



بی اختیار دستش به پاکت سیگارش رفت و سیگاری برداشت .من و گیسو به هم نگاه کردیم. گفتم: گیسو حق نداری بری شرکت مهندس ها!
  • برای چی؟ <
  • گویا ایشون براشون خیلی سخته .ما دوست نداریم باعث ناراحتی ایشون بشیم . در حالیکه سیگار را از روی لبش برمی داشت گفت : لااله الا الـله ، چشم مسئولیت سنگینی رو بر عهده گرفتن .سخت نگیر <
  • ولی امروز روز دومه .ساعت دو و نیم بامداده .بنابراین از جیره روز دومشون کم میکنم
  • خوبه رزق و روزی مون دستت نیست، گیتی خانم
  • خب گیتی جان، بلند شو بریم بخوابیم تا آقای مهندس هم کمی فکر کنن .شاید هم بخوان استراحت کنن
  • من عادت دارم بیدار بمونم
  • ممنون. اونوقت صبح نمی تونیم بیدار بشیم . شب بخیر
  • شبتون بخیر .فقط اومدین اعصاب منو به هم بریزین و برین .آره؟
لبخندی زدیم و از پله ها بالا رفتیم میان پله ها گیسو گفت: مهندس بهتره اینبار اینطور دعا کنید : خدایا اگه مصلحته و بدتر مایه ناراحتیم نمیشوند بفرستشون پایین . تا به اتاق رسیدیم پقی زدیم زیر خنده
  • خوشم اومد گیسو .خوب حالش رو جا آوردی
  • >اگه با غیرت مردها بازی کنی زود خودشونو لو می دن. تا منو داری غصه نخور!
  • خیلی تو هم رفته بود، ولی بازهم فکر میکنم نمیخواد خواهرش رو شوهر بده
  • عجله نکن، معلوم میشه
  • حالا نره سراغ علیرضا
  • ما که بهش آدرس ندادیم
  • مگه تو آپارتمان ما چند تا علیرضا هست؟
  • عاقلتر این حرفاست. مگه بچه س؟ خوب خواستگاری کرده ، گناه که نکرده
  • شب بخیر .بگیر بخواب انقدر فکر نکن
  • تو هنوز معنی دوست دشتن رو نمی دونی گیسو .من عاشقش نیستم ، دوستش دارم ، برای همین هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم
  • بگیر بخواب حال داری؟ دختر زده به سرش!عاشقش نیستم ولی دوستش دارم! دیوونه شده
گیسو خوابید ، ولی من خوابم نبرد .بنابراین ترجیح دادم بنشینم وقایعی را که گذشت بنویسم .خوش بحالت گیسو که فکرت راحته .ایشاءا... خدا عاشقت کنه !

**************************


سیزدهم فروردین را همراه گیسو، مادر، منصور و خانواده ثریا به لواسان رفتیم و حسابی خوش گذراندیم و به منزل منصور برگشتیم .یکشنبه پانزدهم فروردین گیسو و منصور به شرکت رفتند . من هم تا حدودی حالم بهتر شده بود ولی هنوز سرفه میکردم. ساعت دو بعدازظهر بخانه آمدند .منصور یک جعبه شیرینی خریده بود. آن را به من داد و گفت : شیرینی شاغل شدن گیسوئه .مبارک باشه
  • ممنونم لطف بزرگی کردین. مادر وگیسو مشغول صحبت شدند
جعبه را روی میز گذاشتم و دنبال منصور بالا رفتم و گفتم : مهندس، نمیشه یه جوری تو شرکتتون منو هم استخدام کنین .
  • نه نمیشه . شما جات همینجاست. اتفاقا چقدر خوب شد ، هم تو شرکت تو رو می بینم ، هم تو خونه .اینطوری دلم کمتر تنگ میشه. امسال خدا، همینطور پشت هم برام میخواد
  • ولی من اصلا حاضر نیستم اینجا بمونم و شاعد غرغرهای خانمتون بشما یا خودم باشم
  • بالاخره یه کاری میکنیم که خواسته شما هم بر آورده شه
  • مثلا ازدواج نمی کنین؟
  • ازدواج که میکنم ، چون وارث میخوام، ولی با کسی که تو هم راضی باشی و انقدر با اعصاب بنده بازی نکنی .
تو پله آخر گفتم: ولی من میخوام ازدواج کنم .فکرهام رو کردم

ایستاد و نگاهم کرد . برای همین میخوام تو شرکتتون استخدام شم که کار دائمی داشته باشم ، بعنوان منشی یا حسابدار . دلم میخواد وقتی به خونه همسرم میرم شاغل باشم.


باز با غضب نگاهم کرد و گفت: دیگه نشنوم اسم ازدواج رو بیاری گیتی ها ! بار آخرت باشه.
  • متاسفم مهندس ، ولی با آینده من نمی تونین بازی کنین. نمیشه که تا آخر عمر تو این خونه بمونم .منم حق زندگی دارم .نمیشه که شما ازدواج کنین و من نکنم .این خودخواهی محضه .قول می دم بهتون سربزنم
از حرص با دندون گوشه لبش را می گزید . گفتم: حالا خواستم بدونم بنظر شما فرهان مناسب من هست یا نه؟ خیلی وقته منتظر جواببه



کیفش را به دست چپش داد و چنان سیلی محکمی توی گوشم خواباند که برق از چشمهایم پرید. در حالیکه دستم را روی گونه ام گذاشته بودم و نگاهش میکردم ، راهش را کشید و به اتاقش رفت و در را محکم کوبید . بغض داشت خفه ام میکرد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. ولی باید گریه میکردم، اما نشد چون گیسو داشت بالا می آمد. برخودم مسلط شدم .انگار نه انگار اتفاقی افتاده
  • چرا اینجا ایستادی گیتی ؟
  • یکدفعه سرم گیج رفت
  • چرا؟
  • ضعیف شدم
  • برم برات شربت قند بیارم؟
  • نه،استراحت کنم بهتر میشم ..برای ناهار بیدارم نکنین
  • مگه نمی گی ضعیف شدی، پس باید غذا بخوری !
  • میخورم، ولی بعد مادر پایینه؟
  • آره مهندس امروز لطف کردن و تمام کارخونه و شرکت رو نشونم دادن .چه کارخونه بزرگیه. تو دلم گفتم: مرده شور خودش و کارخونه ش رو ببره ای کاش نذاشته بودم گیسو رو استخدام کنه
  • منشی مهندس هم منو با کارها آشنا کرد
  • خوبه،ایشاءا... بسلامتی. دیگه وقتشه که من برم خونه استراحت کنم
  • تو از این خونه دل بکنی؟
  • خیلی راحتتر از اونچه که فکرشو بکنی
پتو را رویم کشیدم .گیسو گفت: من برم از اتاق خانم متین ژورنالش رو براش ببرم . انگار آخر هفته مهمونی دعوتین .میخواد مدل انتخاب کنه . به خیاطش گفته عصر بیاد
  • کی دعوت کرده؟
  • نمی دونم
  • ژورنالش تو کشوی میز توالتشه گیسو .منو بیدار نکنین
  • باشه بابا، لالا کن
گیسو رفت و در را بست .چشم به سقف دوختم و به حرکت زشت منصور فکر کردم .چطور جرات کرد تو صورتم بزند . هر چه فکر کردم چرا زد، چیزی دستگیرم نشد.بالاخره فهمیدم که من را اسیر و اجیر خودش کرده تا مثل یک برده فرمانبردارش باشم. با این تفاوت که آن برده خواهر ناتنی اوست .خوشبختانه خوابم برد وگرنه دیوانه می شدم . ساعت پنج گیسو به اتاقم آمد خودم را به خواب زدم .سوهان ناخنش را از کیفش برداشت و لبه تخت نشست و گفت: چرا کتک خوردی گیتی جون؟ عجب دستهای سنگینی هم داره،لامذهب

ادامه دارد...

نویسنده: مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند


ویرایش توسط Nilofar : 03-10-2009 در ساعت 01:36 PM
Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Studio Fartour

 

قدیمی 03-10-2009   #34 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و دوم -


جا خوردم ، ولی جواب ندادم
  • با توام گیتی!
  • بخاطر تجویزهای تو! اتفاقا تا تو رو دارم باید غصه بخورم
  • تجویزهای من؟
  • مگه نگفتی با غیرتش بازی کن ؟ خب کردم ، سیلی هم خوردم
  • چی گفتی؟
  • گفتم میخوام ازدواج کنم .فرهان مناسبه یا نه
  • خب، حالا چرا ناراحتی؟
  • تو بودی می رقصیدی؟
  • آره، چون می فهمیدم دوستم داره
  • خب اینو که خودمم می دونستم
  • منکه فکر میکنم اون تو رو بعنوان همسر آینده ش دوست داره، نه بعنوان خواهر
  • اگه چیزی بهت گفته بگو، وگرنه نمیخوام دلداریم بدی، منکه دیگه ازش بدم اومد
  • این بود معنی دوست داشتن؟ عاشقش نیستم ، ولی دوستش دارم! پس یعنی این!
  • تو خودت می دونی من غرورم رو به عشق نمی فروشم.دوستش دارم ولی دیگه نمیخوام ببینمش.یکی دو روز دیگه هم از اینجا می رم .این بهترین کاره. از حالا که بزنه تو صورتم، پس فردا میخواد چکار کنه؟
  • تو که می گفتی بد اخلاقی شو تحمل میکنی
  • بد اخلاقی، نه دست بزن
  • اون خودش هم الان ناراحته. دو قاشق بیشتر غذا نخورد .زود هم رفت بالا تو اتاقش .بهش نگی ها، ولی دوتا سیگار کشید
  • انقدر بکشه که اندازه یه هندونه تو ریه ش غده سبز بشه ، به درک! بره بمیره.اگه تو رو امروز استخدام نکرده بود همین حالا می رفتم، ولی زشته
  • حالا چقدر میخوابی!اینم زشته خب!
  • حوصله ندارم، مریضم، جسم و روحم را بیمار کرده لعنتی، ببینم، تو از کجا فهمیدی سیلی خوردم؟
  • از جای انگشتهاش عزیزم .همون ظهر فهمیدم .به من می گن گیسو زرنگه نمی گن گیسو ملنگه .خانم متین میگه بریم با هم پارچه بخریم . مدل رو انتخاب کرد .خیاط هم نوع پارچه و اندازه ش رو تعیین کرد و رفت ، حالا میخوادبره خرید .بلند شو! <
  • من نمیام تو ببرش بگو گیتی تب کرده
  • خودت بیا بگو .چند ضربه به در خورد . بفرمایین
  • چقدر میخوابی دختر، بلند شو ضعف کردی!
  • دست و پام می لرزه مادر جون، نمی دونم چم شده
  • ضعیف شدیمادر.بلند شو غذات رو بخور، سرحال شی تا با هم بریم بیرون خرید
  • اجازه بدین استراحت کنم با گیسو برین <
  • باشه عزیزم اصرار نمی کنم .گیسو جان رانندگی بلدی؟
  • بله، ولی بنده رو معاف کنین. یه مدتیه ننشستم پشت رل، میترسم
  • بیا بریم، ترس نداره عزیزم
  • شما خودتون رانندگی کنین.
  • من اعصابش رو ندارم، بیا بریم
  • ما رفتیم گیتی جان .برو غذات رو بخور .این منصور هم نمی دونم چه ش شده، رفته تو لک
  • مربوط به ترک سیگاره مادرجون
  • >ظهر دوتا کشید این چه ترکی یه؟ باید به حسابش برسی
  • چشم
  • خداحافظ عزیزم
  • خداحافظ گیتی . وباز سرش را از لای در آورد تو و با شست اتاق منصور را نشان داد و بوسه ای فرستاد . یعنی که آشتی کنان راه بینداز .کوسن روی تخت را برداشتم و بطرفش پرت کردم که به هدف نخور و به در خورد و در بسته شد.
چند ضربه به در خورد و در باز شد
  • سلام گیتی خانم!
  • سلام ثریا خانم
  • این کوسن چیه اینجا؟
  • پرت کردم در بسته شه.ببخشید تنبل شدم .پاهام میلرزه ثریا خانم
  • خب غذا نخوردین!براتون بیارم؟
  • نه،خودم میام پایین. الان میل ندارم
بلند شدم در را قفل کردم و دوباره آمدم خوابیدم .آنقدر فکر کردم و خودخوری کردم که نفهمیدم چطور ساعت شد هفت. احساس گرسنگی شدیدی داشتم، بلند شدم سر و وضعم را مرتب کردم و از پله ها پایین رفتم .خیر سرش روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید . هیچ نگفتم و بطرف آشپزخانه رفتم که به ثریا برخوردم
  • اومدین گیتی خانم؟
  • بله
  • یه چیزی بیارم بخورین؟ رنگتون پریده
  • بله ممنون
  • بیارم سرمیز
  • بدین می برم بالا
  • من براتون میارم شما بفرمایید
  • ممنون
احساس کردم منصور نگاهم میکند ، ولی اصلا نگاهش نکردم و بالا رفتم . ثریا با سینی غذا وارد شد و گفت: بفرمایین گیتی خانم
  • دستتون درد نکنه
  • شما نمی دونین آقا چشونه؟
  • نه!از کجا بدونم؟
  • ظهر که اومد سرحال بود، شیرینی خریده بود
  • حتما چون داره سیگار ترک میکنه ناراحته
  • امروز که مرتب سیگار کشید .کاری ندارین؟
  • نه ممنونم . و رفت
هنوز سه چهار قاشق نخورده بودم که چند ضربه به در خورد
  • بله؟
  • گیتی!گیتی! میتونم بیام تو؟
جوابی ندادم در را باز کرد و پشت سرش در را بست که گفتم : در رو باز بذارین .

در را باز کرد . بطرفم آمد. سینی غذا را که جلو من روی تخت بود کنار زدم و لبه تخت نشستم .آمد کنارم نشست .دستهایش را به هم قلاب کرد. کمی نگاهم کرد، اما من نگاهش نکردم
  • بهت گفتم دیگه تکرار نکن ، ولی تو گوش نکردی
سکوت کردم
  • باور کن من اصلا نفهمیدم چطور اون کارو کردم .کنترلم رو از دست دادم گیتی
سکوت کردم
  • پس چرا هیچی نمی گی؟
باز سکوت.
  • تو می دونی چقدر دوستت دارم . ولی مرتب انگشت رو نقطه ضعف من می ذاری .
باز سکوت .
  • دِ یه چیزی بگو. بزت تو صورتم! تلافی کن!
باز سکوت .
  • تو فرهان رو میخوای گیتی؟
باز سکوت
دو بازوی مرا گرفت و مرا بطرف خودش برگرداند و گفت: تو چشمام نگاه کن!.... با توام!

نگاهش کردم.
  • فرهان رو دوست داری؟
  • من با شما حرفی ندارم آقا. پس انقدر سوال نفرمایین
  • آقا کیه دیگه؟ هر لحظه بدترش میکنی!
  • ما دوباره از هم فاصله گرفتیم .هر طوری هست این چند روز باقی مونده رو تحمل کنیم بهتره
  • چند روز باقی مونده؟
  • من تا آخر این هفته در خدمتتون هستم . بعد هم مرخص میشم. دیگه داره رومون به هم باز میشه
  • باز شروع کردی؟
  • نه، خواستم بدونین که دنبال پرستار باشین
  • من متاسفم،معذرت میخوام. بخدا هزار بار خودم رو لعنت کردم .خودمم باورم نمیشه که زدم تو صورت قشنگت.گیتی!
یکباره از این رو به آن رو شدم. احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم.موهایم را نوازش کرد و گفت: من تا حالا دستمو رو هیچ بنی بشری بلند نکردم. یه دفعه زد به سرم! تو رو خدا گیتی با اعصاب من بازی نکن! ای کاش تو این خونه نیومده بودی که اینطور مجنونم کنی. دقیقه ای نیست که از مغزم بیرون بری. تو شرکت مدام حواسم اینجاست .اونوقت تو میگی میخوام برم؟ میخوام شوهر کنم؟

اشکهایم بدون توقف می چکید
  • آخه چرا منصور. حرف حسابت چیه؟ ادامه دادم: آدم خواهرش رو اینطوری دوست داره؟ آره منصور؟ اگه منو جای ملیحه می دونی بدون، من حرفی ندارم .ولی به منم حق زندگی بده .انقدر بهم وابسته نباش . بعدها عذاب میکشی منصور.چون همسرت هیچوقت نمی ذاره باهام بگی، بخندی، به اتاقم بیای ، بعد عذاب می کشی.
همانطور که با اشکهایم نگاهش میکردم ، سرم را میان دو دستش گرفت، با دو انگشت شستش اشکهایم را پاک کرد.صورتش را جلو آورد . قلبم فرو ریخت. ولی گفت: نمیخواد غصه برادرت رو بخوری ، فقط از پیشم نرو گیتی. خوب، دوستت دارم، چکار کنم؟
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی

__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند


ویرایش توسط Nilofar : 03-10-2009 در ساعت 02:07 PM
Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-10-2009   #35 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و سوم



ای که خاک بر سرت کنن. ای ایشاءا... اون لبات رو گل بگیرن! اون زبونت رو طناب پیچ کنن که اینطور با احساس من بازی میکنی مرد!
  • تا کی؟
  • همیشه، تا وقتی زنده م
  • پس من چی؟ حق زندگی ندارم؟ من وارث میخوام ؟
  • چرا نداری؟ تو هم ازدواج میکنی، بچه دار میشی، ولی اونطور که من دوست دارم
  • تو چطور دوست داری منصور
  • دلم میخواد تو مال کسی باشی که من دوست دارم. کسیکه لیاقت همسری تو رو داشته باشه. کسی که دوستت داره و برات میمیره . کسی که قدرت رو بدونه، چون تو با همه فرق داری .دلم نمیاد حروم بشی
  • اونطورها هم که فکر میکنی نیستم
  • >هستی!
  • مگه فرهان چشه!
  • اگه بهتر از فرهان سراغ نداشتم بی درنگ رضایت می دادم . چون آستینم رو کنده انقدر التماس میکنه . ولی باز هم کسی بهتر از او
  • حرفت منطقی نیست. بهت قول نمی دم منصور
  • باز عصبانی می شم ها
سکوت کردم
  • منو می بخشی؟
سکوت
  • معذرت میخوام، قول می دم دیگه تکرار نشه . منو ببخش . می ذاری جاش رو ببوسم
  • معلومه که نه
  • پس منو ببخش
  • نبخشم چکار کنم؟
موهایم را نوازش کرد، چند ضربه به در خورد ، به هم خیره شدیم

  • بفرمایین، در که بازه
ثریا از دیدن منصور که مقابلم نشسته بود جا خورد و یک قدم به عقب رفت
  • بیا تو ثریا، چرا رفتی؟
  • مزاحم نباشم
  • اختیار دارین بفرمایین .داریم صحبت میکنین
  • اومدم سینی رو ببرم ، ولی مثل اینکه نخوردین
  • ببرش ثریا خانم، دیگه نمیخورم
  • بخور گیتی، تو که چیزی نخوردی
  • نه ممنون، میخوام یه دفعه شام بخورم
ثریا سینی را برداشت و با لبخند به من نگاه کرد و رفت
  • نکنه فکر کنه ما............
  • خب بکنه
  • یعنی چی؟ برای شما بد نیست، برای بنده بده!
  • اینجا همه جز خودت می دونن تو عزیز منی، حالا بلند شو بریم بیرون گشتی بزنیم .
  • حوصله ندارم منصور
  • بلند شو دیگه . لازمه باز هم عذرخواهی کنم؟
  • کجا بریم؟
  • پارکی، جایی
  • آخه شاید مادر جون فکر کنه نخواستم با ایشون برم
  • من براش توضیح می دم. اون از خداشه ما رو با هم بفرسته بیرون .نگی زدم تو صورتت ها! بیچاره م میکنه. حداقلش اینه که دوباره دو سال باهام حرف نمیزنه
لبخندی زدم .بلند شد بطرف در رفت و گفت: من می رم آماده شم. پایین منتظرم

بلند شدم ، آبی به سر و صورتم زدم و کت دامن مغز پسته ای قشنگی پوشیدم . موهایم را کمی ژل زدم و تا می توانستم بردمش بالا و رهایش کردم .این مدل خیلی به من می آمد .مثل آبشار می شد . در پله ها به ثریا برخوردم.
  • تشریف می برین بیرون؟
  • آره ثریا خانم .مهندس میگن بریم گشتی بزنیم
  • برید خانم. بلکه لرزش دست و پاتون خوب بشه
  • برید خانم، بله لرزش دست و پاتون خوب بشه .
هر دو زدیم زیر خنده . ((ثریا خانم ما رو گرفتی ها!))

آهسته گفت: کم کم دارین به حرفای من می رسین! الهی شکر!
  • ای بابا، ثریا خانم الان می گفت میخوام شوهرت بدم به یکی که قدرت رو بدونه .میخواد در حقم برادری کنه .
  • بشنو ولی باور نکن .بگو شما برو اول فکری بحال خودت بکن که داره میشه سی و پنج سالت . اصلا میخواستی بگی کی بهتر از شما
با خنده از ثریا خداحافظی کردم. وقتی توی حیاط آمدم. آقا نبی کنار منصور ایستاده بود و با او صحبت میکرد
  • سلام آقا نبی
  • سلام خانم .حالتون بهتره الحمدالـله؟
  • بله، کمی بهترم
  • سرمای سختی خورده بودین
  • بله آقا نبی، از همه چیز دنیا سختهاش مال ماست
  • خدا نکنه .
سوار ماشین قرمز شدیم و بطرف فرحزاد حرکت کردیم .روی تختی نشستیم . از او پرسیدم: پدرتون چطور فوت کرد؟
  • یه شب بهاری، بارون تندی می بارید . اونشب تو خونه ما جشن بزرگی برپا بود. جشن تولد ملیحه . حال پدرم زیاد خوش نبود . پدرم آسم داشت .اونشب تنفس اون دچار مشکل شده بود، ولی تا میتوانست تحمل کرد. ما هم سرمون گرم بود. گویا دیگه نمیتونه تحمل کنه و از مامان میخواد همراهش بره بالا. ولی مادرم حواسش به دوستاش و صحبت بود و اهمیت نداد و پشت گوش انداخت .حاضر نبود یه دقیقه از خوشی هاش دست بکشه. البته پدرم رو خیلی دوست داشت، ولی وقتی به دوستهای همسن و سال خودش می رسید دیگه حواسش به کسی نبود . در ضمن فکر میکرد ناراحتی پدرم مسئله حادی نیست و مثل همیشه س. آخرشب که مهمونا میخواستن برن از ثریا خواستم بره پدر رو صدا کنه .ولی ثریا رنگ و رو پریده و اشک ریزان برگشت . زبونش بند اومده بود . من و ملیحه و مادر بسمت اتاق پدر دویدیم و با پیکر بی جانش رو به رو شدیم. وقتی فکر میکنم در تنهایی چطور جون داده ، از خودم و مادرم بدم میاد .مادر که جیغی کشید و از حال رفت . خلاصه مهمونی اونشب ما شد عزا .ضربه روحی شدیدی بود. پنج ماه بعد ملیحه تو دریا غرق شد. اونجا هم مطمئنم مادرم گرم صحبت بوده .آخه ملیحه گاهی رگ پاش می گرفت. فکر میکنم رگ پاش گرفته و نتونسته شنا کنه ، وگرنه شناگر ماهری بود. یه روز که خیلی عصبی بودم سرمادر فریاد کشیدم مسبب مرگ پدرم و خواهرم بوده . و با پرحرفی هاش اونها رو نابود کرده .مادر هم از اون به بعد سکوت کرد و دم نزد .انگار میخواست هم خودش رو تنبیه کنه هم منو. منم از حرفم پشیمون شده بودم .حرفم غیر منطقی بود اما مادر بعد از اون دیگه حرف نزد. از دست دادن پدر وخواهر ، و غم بیماری مادر منو منزوی کرد. دیگه از زن جماعت بدم می اومد. مادرم که این بود وای بحال غریبه ها . خلاصه نزدیک دو سال خونه ما تبدیل به ماتمکده شد تا اینکه تو فرشته مهربون اومدی و ما رو از اون وضع در آوردی .اعتراف میکنم خدا، و محبت رو فراموش کرده بودم .حق با تو بود گیتی ، تو دوباره ما رو زنده کردی .ازت ممنونم
  • من کاری نکردم ، فقط وسیله بودم . همیشه بهتون می گفتم شما ذات اصلی تون رو قایم می کنین . من اینو از همون روز اول فهمیدم .مشکلات برای همه هست ، کم یا زیاد . باید مقاوم بود. ما باید مشکلات رو از بین ببریم ، نه مشکلات ما رو.
  • تو اینهمه خوی و درستی را از کی یاد گرفتی گیتی؟ بهت غبطه میخورم
  • شما لطف دارین . راستش مادرم خیلی در تربیت ما موثر بوده .من هر چه دارم از او دارم .
  • خدا رحمتشون کنه
  • کم کم بریم .مادر و گیسو حتما اومدن
  • بریم
هنگام برگشت بخانه، از یک بوتیک لباسی را که در بازی به من باخته بود برایم خرید و بخانه برگشتیم .مادر کمی سر به سر ما گذاشت و گفت : که دست و پات میلرزه؟
  • باور نمی کنین مادرجون؟
  • چرا عزیزم، منصور! اگه الناز تو و گیتی رو با هم می دید که خفه ت کرده بود. حالا تو هیچ، گیتی رو بگو! صدای خنده برخاست
  • به الناز چه مربوطه؟
  • پس مربوط نیست؟ خوشحال شدم
  • بجای اینکه حسودی کنه، کمی از گیتی اخلاق و رفتار یاد بگیره، موفق تره
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی

__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند


ویرایش توسط Nilofar : 03-10-2009 در ساعت 03:50 PM
Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-10-2009   #36 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و چهارم


امروز ظهر گیسو همراه منصور به خانه نیامد. البته از قبل گفته بود که بخانه خودمان می رود. جشن تولد المیرا است .هر چه میکنم به این میهمانی نروم منصور قبول نمی کند . می گوید اگر نیایی ما هم نمی رویم . او هم نقطه ضعف مرا پیدا کرده
یک روز به جشن مانده، خیاط لباس فوق العاده شیکی را که مادرجون برایم سفارش داده بود آورد.
لباسی از ساتن سرمه ای مدل اسکارلتی، با یقه دلبری تقریبا باز و آستینهای کوتاه همراه دستکش های بلند که یک پاپیون بزرگ هم پشت کمرش میخورد .وقتی آنرا پوشیدم مادر و ثریا خیلی تعریف کردند. خانم متین گفت: منصور تو رو تو این لباس ببینه دیوونه تر میشه گیتی جان، حالا نمی دونم به چشم خواهری یا به چشم عشق، ولی می دونم که نمی ذاره از کنارش تکون بخوری .
ثریا گفت: ما که روز و شب دعا می کنیم که گیتی خانم همسر آقا بشن . تا خدا چی بخواد!
· این الناز لعنتی اگه نبود شک نداشتم. ولی مگه اون می ذاره .انقدر پر روئه که حد نداره . یه ساعت پیش مادرش تماس گرفت گفت میاد اینجا که در مورد منصور و الناز صحبت کنه .گفتم منصور رفته بیرون.گفت با خودتون میخوام صحبت کنم
خشکم زد.
· من نمی دونم که تو دهن اینا انداخته کا ما الناز رو میخوایم. والـله تا حالا منصور یکدفعه نگفته الناز رو میخوام. خودشون می برن، خودشون می دوزن . من و منصور هم باید اطاعت کنیم . عجب دنیایی شده
آن لباس که هیچی ، هوا هم روی بدنم سنگینی میکرد . قلبم داشت از جا کنده میشد .
ساعت هفت بعد از ظهر خانم فرزاد آمد . پایین نرفتم و از پا گرد به صحبتهاشون گوش کردم
· والله راستش خانم متین، مزاحم شدم تا بالاخره برای این دوتا جوون دستی بالا کنیم، حقیقت، خواستیم بدونیم شما الناز رو میخواین یا نه؟
· الناز خانم دختر خوبیه . ما دوستش داریم اما، والـله تا حالا منصور راجع به ازدواج با من صحبت نکرده ، اینه که نمی دونم چی بگم
· الناز مدتیه با وجود گیتی خانم نگران شده، من هر چه بهش میگم که منصورخان گیتی رو بعنوان خواهر دوست داره باور نمیکنه .البته حقم داره. منصورخان توجه چشمگیری به گیتی خانم داره و این ما رو هم به شک انداخته .اگه ایشون الناز رو میخواد که زودتر دست بکار بشیم .حقیقت، برای الناز خواستگار ایده آلی اومده که البته منصور خان ایده آل ترن .اما اگه ایشون الناز رو نمیخواد، ما هم باید بالاخره به خواستگارش جواب بدیم . الناز منصور خان رو خیلی دوست داره . ما هم همینطور، ایشون باعث افتخار ما هستن. می دونم کار خوبی نکردم پا پیش گذاشتم، ولی تکلیف باید معلوم بشه .نه الناز زشت و ترشیده س . نه قصد و غرضی داریم . پس مطمئنم که سوء تفاهم نمیشه . اگر جوابتون مثبته که انشاءا... ما فردا شب تو تولد المیرا تاریخ نامزدی رو اعلام کنیم، اگه هم جواب منفی یه که هیچ.

به زور نفس می کشیدم. همانجا کنار نرده ها دو زانو نشستم. خدایا! منصور فقط تا فردا به من تعلق داشت . اصلا باورم نمی شد. این تقاص کدام گناه است که من پس می دهم .
  • منم مثل شما خانم فرزاد. والـله از کارهای منصور سر در نمیارم . تا حالا نه در مورد الناز جون با من صحبت کرده نه گیتی جون، فقط می دونم شدیدا به گیتی وابسته شده .اینه که اجازه بدین با خودش صحبت کنم . بعد جواب رو بهتون بدم . من شب باهاتون تماس می گیرم
  • ممنون می شیم. ببخشید پر رویی کردیم.
  • اختیار دارین ، کار درستی کردین . بالاخره باید روشن بشه . شاید منصور اصلا نخواد زن بگیره . نمیشه که الناز خانم بلا تکلیف بمونه
  • بله حق با شماست . خب حال خودتون چطوره؟
  • داروهام رو کم کردم . از سر لطف خدای مهربون و دختر مهربونم ، بهترم .
  • خدا رو شکر .
دیگر توان نداشتم . به اتاقم رفتم و اشک ریختم .
ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود.

ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند

Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Studio Fartour

 

قدیمی 03-11-2009   #37 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و پنجم



ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود.

چند دقیقه بعد چند ضربه به در خورد .
  • گیتی جان!
  • گیتی! جوابی ندادم و خودم را بخواب زدم
آرام در را باز کرد .بالای سرم آمد .مطمئن شد خوابم .ملحفه را رویم کشید و رفت

خدای من! وقتی الناز تو این خونه باشه منصور کی میتونه ملحفه روم بندازه .الناز کفنم میکنه. منصورو پودر میکنه .، خاکسترش میکنه ، نه، من فردا صبح می رم ، تحمل ندارم .از داخل اتاق شنیدم (سلام آقا)
  • سلام ثریا
  • گیتی کی خوابیده؟
  • نیمساعت پیش که بیدار بودن
  • حالش که خوبه؟
  • بله، حتما خسته شده
  • اون هیچوقت این موقع نمی خوابید ، ساعت هشت و ربعه
  • بعد از ظهر خیاط اومده بود لباسها رو آورد ، نخوابید . حتما خسته شده که حالا خوابیده
  • به آقا نبی بگو دو تا از لامپهای اتاق من سوخته، عوضشون کنه.
  • بله آقا
از دور شدن صدا فهمیدم پایین می رود. کمی صبر کردم تا ثریا هم برود ، بعد از اتاق بیرون آمدم ، کنار پله ها ایستادم تا جواب سوالم را بگیرم
  • خب چه خبرها مامان؟
  • سلامتی
  • گیتی چرا خوابیده؟
  • حتما حوصله ش سر رفته، آخه خانم فرزاد اومده بود اینجا گیتی هم نیومد پایین
  • >اومده بود اینجا؟ برای چی؟ ما که فردا اونا رو می دیدیم
  • اومده بود خواستگاری پسر قشنگم وغش غش زد زیر خنده <
  • خواستگاری! منو دست انداختین؟
  • باور کن بخدا . می گفت تکلیف الناز رو مشخص کنین. خواستگار خوب داره، ولی ما منصورخان رو دوست داریم .البته حق دارن
  • چه حقی؟ من کدوم دفعه گفتم الناز رو میخوام .من تعهدی نسپردم .حتی یکبار تا حالا در اینمورد با الناز صحبت نکردم
  • حالا چی بهشون بگم؟ باید تا آخر شب خبر بدم. میخوان در صورت رضایت تو فردا نامزدی شما رو اعلام کنن
  • من فعلا قصد ازدواج با احدی رو ندارم.بره با همون خواستگارش ازدواج کنه
  • ببینم؟ نکنه میترسی با اومدنش به این خونه گیتی اینجا رو ترک کنه که بهونه میاری؟
  • با اومدن الناز به این خونه هیچ اتفاقی نمی افته .اینجا خونه گیتیه و گیتی برای همیشه پیش ماست
قلبم سوزن سوزن شد. این بار چنگک در قلبم فرو کردند
  • نمیشه که منصور. گیتی هم باید بره سر خونه زندگیش. اونم حق خوشبختی داره فکر کردی من دلم نمیخواد همیشه جلو روم باشه؟ ولی بالاخره چی؟ باید ازدواج کنه. این خودخواهیه! بگذار بره دنبال خوشبختیش . فرهان مگه باهات صحبت نکرده؟ بهش بگو بیاد خواستگاری دیگه تو که میخواستی ملیحه رو به فرهان بدی انقدر از پرویز مطمئنی . تو هم برو با الناز ، یا هر کی دوست داری ازدواج کن <
  • کجا می ری
  • خسته م
  • مگه شام نمیخوری؟
  • گیتی که بیدار شد با هم می خوریم
  • بیا بشین بچه، حرفم تموم نشده
  • این حرفها اعصاب منو به هم می ریزه مامان جان، ولم کن تو رو خدا!
  • آخه منتظرن.بهشون چی بگم؟ یک کلام ! آره یا نه!
  • بگید بشرطی با الناز ازدواج میکنم که کاری به کار گیتی نداشته باشه. گیتی عضوی از ماست . او هم خانم این خونه س. باید باهاش با احترام برخورد کنه .حرفش رو گوش کنه. به من و اون حساسیت نشون نده . دلم خواست باهاش بیرون می رم، مسافرت می رم ، اتاقش می رم ، باهاش می گم، می خندم، شوخی میکنم ، می رقصم. کلمه به کلمه حرفام رو بهشون بگین . تاکید میکنم کلمه به کلمه
  • زده به سرت منصور؟ اون با گیتی کارد و پنیره .بذاره بری تو اتاقش؟ ببریش مسافرت؟ منکه فکر نمیکنم قبول کنه .منم باشم قبول نمی کنم . پس بفرمایین هووشه
  • خب، بهتر! قبول نکنه . در ضمن سفارش کنین فردا شب در مورد نامزدی صحبتی نشه
گوشم کر شد. زبانم لال شد ، نفسم حبس شد ، چشمهایم کور شد ، مرگ را به چشم دیدم .تازه فهمیدم وقتی منصور می گوید زانوهایم سست شده یعنی چی. با اینحال از ترس اینکه منصور مرا ببیند خیلی سریع خودم را به اتاقم رساندم و در را قفل کردم. پشت در نشستم و به کنسول رو به رو خیره شدم .نه منصور، من نمی مونم که شاهد عشقبازیهات با الناز خانم باشم، شاهد ناز کشیدنات ، قربون صدقه رفتنات، فرمانبرداریت، نه، من می رم ، بیخود سنگ منو به سینه نزن ! دیگه فقط تو رو تو قلبم دوست دارم. تو رو تو دفترچه خاطراتم دوست دارم .بیچاره برادرم حق داشت خودشو کشت. گاهی آدم از زندگی سیر میشه.

نمی توانستم جلو خودم را بگیرم. باید گریه میکردم ، باید این بغض لعنتی را می شکستم تا خفه ام نکند. چند دقیقه بعد ثریا برای صرف شام صدایم کرد. از همان پشت در جوابش را دادم .سر و صورتم را شستم و وارد سالن غذاخوری شدم . از قیافه منصور فهمیدم او هم حالش خوب نیست
  • سلام
  • سلام گیتی جان
  • سلام دخترم ، بیا بشین عزیز دلم
  • ممنون
  • چه وقت خواب بود خانم خانما!
  • خسته بودم
  • خانم فرزاد سلام رسوند، گیتی جان.
ای که ایشاءاله خودش و خونواده اش برای همیشه با دنیا خداحافظی کنن!
  • ممنونم . شما هم سلام منو می رسوندین
  • اومده بود خواستگاری منصور. می بینی چه دوره زمونه ای شده؟
  • خب به سلامتی
  • هنوز که خبری نیست مادر، منصور شروطی گذاشته که آدم می مونه
  • چه شروطی مادرجون؟
  • میگه بشرطی که تو رو بپذیره و بهت احترام بذاره، هر موقع خواست به اتاقت بیاد برید مسافرت
به منصور نگاه کردم، او هم داشت مرا نگاه میکرد.((منصورخان لطف دارن، ولی من که نمی مونم .همچین که نامزدی سر بگیره منم رفع زحمت میکنم . من زنم و احساس یه زن رو درک میکنم

منصور نگاهی به من کرد و گفت: می ذاری دو لقمه غذا بخوریم یا نه، گیتی جان؟
  • بله ، بفرمایین میل کنین <
  • تو گریه کردی گیتی؟
  • خب، آره
  • چرا؟
  • برای خونواده م،دلم براشون تنگ شده
مادر گفت: خدا رحمتشون کنه .دنیا همینه دخترم. ایشاءا... یه شوهر خوب میکنی ، یه مادر شوهر و پدر شوهر خوب گیرت میاد که تقریبا جای اونا رو برات پر میکنه .هر چند که این آرزوی خودم بود، ولی سعادتش رو ندارم . متاسفانه پسرم سلیقه نداره!
  • این چه فرمایشیه مادر جون؟ شما مثل مادرم هستین .ولی خب طبیعی یه که دلم براشون تنگ میشه
  • ممنونم عزیزم ، اما مادر فرهان زن با خدا و مهربونیه گیتی. مطمئنم در کنار او و فرهان کمتر دلتنگی میکنی. فرهان حیفه ، از دست ندش .
  • بله مادر، منم به این نتیجه رسیدم . خودمم اونو پسندیدم
منصور عصبانی بشقاب را کنار زد و بلند شد
  • چرا بلند شدی مامان جان؟
  • میل ندارم . و رفت . من هم اشتهایم کور شد. بلند شدم و گفتم : ببخشید مادر، کمی سرم درد میکنه ، می رم بخوابم.
  • امروز اینجا چه خبره؟ من که نمی فهمم . غذاتو بخور عزیزم!
  • گویا منصور خان از حرف من ناراحت شدن
  • ولش کن . اون خودش هم نمی دونه چی میخواد
آنشب منصور باز طبق عادت آهنگ الهه ناز را زد و من در اتاقم به نوای موسیقی گوش دادم و اشک ریختم . در اتاقم قدم می زدم . دلم میخواست فریاد بکشم .دلم میخواست بروم به او بگویم دوستش دارم . اما نمی توانستم . یکساعتی به رختخواب پناه بردم . بلکه بخوابم و آرامش بگیرم ولی خوابم نبرد .بیقرار بودم .بلند شدم کنار پنجره رفتم . دیدم منصور در باغ روی صندلی نشسته و به آسمان چشم دوخته و سیگار می کشد. سیگارش که تمام شد سرش را میان دستهایش گرفت و زانویش را تکیه گاه آرنجش کرد. مرتب پایش را تکان می داد .اضطراب داشت . بعد بلند شد چند قدم راه رفت . دستی به موهایش کشید .یک سیگار دیگر روشن کرد، بعد نگاهی به پنجره اتاق من کرد . سریع خودم را عقب کشیدم .داشت بال بال می زد .می دانستم چرا. چون باید مرا فراموش میکرد، چون دیگر گیتی ترکش میکرد .
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند


ویرایش توسط Nilofar : 03-11-2009 در ساعت 09:22 AM
Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-11-2009   #38 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و ششم



صبح بی حال و حوصله از خواب بیدار شدم. بجز روز مرگ عزیزانم بیاد نداشتم با آن حال چشم به دنیا باز کرده باشم . منصور ساعت ده پایین آمد . بدتر از من حال وحوصله نداشت . سلام علیک کرد .
  • منصور مادر، چرا آنقدر دیر پا شدی؟ امروز نرفتی شرکت؟!
  • نه دیشب نخوابیدم. خوابم می اومد حوصله نداشتم . تو چطوری گیتی؟
  • خوبم ، ممنون
  • برو صبحونه بخور پسرم
  • میل ندارم .ثریا!ثریا!
  • بله آقا
  • یه لیوان شیر برای من بیار همینجا، صبحونه نمیخورم. و روی مبل نشست
  • چشم
  • زهره کی میاد؟
  • ساعت دو. تا چهار منو آرایش میکنه ، تا شش هم گیتی رو
  • مادر جون من نمیام. بهتره بهش بگین دیرتر بیاد
  • برای چی نمیای عزیزم؟ تو رو هم دعوت کردن.
  • نه اونا خوششون میاد من تو مهمونی شون شرکت کنم ، نه من میل دارم مزاحم کسی بشم.
منصور لیوان شیر را که ثریا تعارف کرد برداشت و گفت : ممنون. راستش منم حال و حوصله مهمونی امشبو ندارم .منم نمیام .البته مامان شما میل خودتونه
  • شما به من چکار دارین؟ من با اونا مشکل دارم، شما که ندارین. تازه داماد آینده شون هستین
  • فراموش نکن ، ما همه جا با هم می ریم . این رو از همین امشب باید بفهمن
  • منو به کاری که مایل به انجامش نیستم مجبور نکنین ، مهندس. خواهش میکنم <
  • من مجبورت نکردم ، میگم ما هم نمی ریم. هر کی اختیار خودش رو داره
  • این اگه معناش اجبار و تو منگنه گذاشتن نیس، پس چیه مهندس متین؟
  • نمیشه این مهندس متین رو از دهنت بندازی گیتی؟ من اسم دارم . مگه اینجا شرکته؟
  • نه نمیشه ، اگر هم میشد از این به بعد نمیشه. نکنه میخواین الناز خانم........
  • ببین گیتی، من دیشب نخوابیدم ، حوصله ندارم ، اگه نمیای بگو،ما هم برنامه دیگه ای برای عصرمون بذاریم . اگه میای که هیچ
بلند شدم و گفتم: شما حق انتخاب رو هم از من گرفتین .برادر عزیز و محترم! ولی من امشب نمیام . ببینم شما نمی رین؟ مادر جون ببخشید . و بسمت پله ها رفتم
  • چرا امروز گیتی انقدر عصبانیه مامان؟
  • خب، والـله منم حوصله حضور الناز رو تو این خونه ندارم .گیتی که هیچی، منم باید جل و پلاسم رو جمع کنم
  • بهشون گفتین شرایطم چیه؟
  • بله تبصره ها رو گوشزد کردم .با کمال تعجب گفتن باید فکر کنیم.
تا ظهر قادر به انجام کاری نبودم .با گیسو تماس گرفتم و باهاش درد ودل کردم . گفت: یا از اون خونه بیا بیرون ، یا برو راست و پوست کنده به منصور بگو دوستش داری. وقتی گوشی را گذاشتم با خودم گفتم به تو زنگ نمی زدم حالم بهتر بود والـله ! با این راه حلت !

نزدیک ظهر مادر آمد بالا به اتاقم و گفت: گیتی جان! بالاخره ما چه کنیم؟ می ریم یا نمی ریم؟
  • مادر جون شما برین. من آخه بیان چکار
  • دعوتی عزیزم!
  • اونا بخاطر منصور خان منو دعوت کردن . می دونن اگه منو دعوت نکن ایشون هم نمی ره
  • پس نمی ریم؟
  • باشه میام. ولی خواهش میکنم تا بعد ازظهر به منصور خان نگید. میخوام ببینم چه تصمیمی میگیره . شما بگید خودتون می رین و آماده شین
  • پس یواشکی زهره رو میفرستم اتاقت
  • باشه
  • دختر گلم، می دونم بخاطر من میای. ازت ممنونم
  • من هدیه ای نخریدم مادر جون .چی بدم بهتره
  • هیچی، من الان با مرتضی می رم یه دستبند براش میخرم ، از طرف هر سه تامون
  • بد نباشه
  • زیادش هم هست ، چه خبره مگه ؟ خب، من رفتم، کاری نداری؟ <
  • نه مواظب باشین . چیزی نگین ها!
  • باشه عزیزم .خدانگهدار
  • خدانگهدار
مادر ساعت دو به خانه برگشت .من هم در سالن نشستم و مشغول قلاب بافی شدم . منصور هم مطالعه میکرد .انگار نه انگار شب جشن دعوتیم .
ساعت دو و نیم زهره آمد. منصور گفت: پس رفتنی شدیم؟

مادر گفت: گیتی که نمیاد. تو هم که مختاری ، ولی من می رم ، زشته نرم.
  • پس سلام ما رو هم برسون .راستی من یه زنجیر و یه پلاک وان یکاد براش خریدم. بهش بدین
من و مادر به هم نگاه کردیم
  • شما چی خریدی مامان؟
  • من یه دستبند
  • خوبه. و خیلی خونسرد .نگاهی به من کرد .پا روی پا انداخت و مشغول مطالعه شد
من و زهره ومادر بالا رفتیم تا آماده شویم. موهای مرا مدل خیاری درست کرد و چند تار مو کنار صورتم ریخت. فرقم را هم کج کرد .کمی هم آرایشم کرد و خلاصه به ماه گفتم تو در نیا که من در آمدم .لباسم را هم پوشیدم. کفشهای سرمه ای ام را هم به پا کردم و آماده شدم .مادر هم موهایش را شینیون کرده بود پیراهن مشکی زیبایی پوشیده بود که خیلی به او می آمد. چه حیف که این زن بی شوهر مانده بود! خیلی دلم میخواست جای مادرم را می گرفت اما افسوس که پدر بیماره. ساعت شش زهره رفت . من هم خودم را در اتاق حبس کرده بودم که منصور مرا نبیند. خیلی دلم میخواست بدانم می رود یا نه. مادر یک سر رفت پایین و سراسیمه آمد بالا. بدبخت، گیر کرده بود میان ما .
  • چی شده مادر جون؟
  • منصور داره می ره بیرون گیتی ، بدو!
  • کجا می ره؟
  • میگه میخوام برم بنگاه، ماشین رو بفروشم
  • کدوم ماشین رو؟
  • بنز سیاهه رو <
  • حیف اون ماشین نیست؟
  • لابد میخواد مدل بالاتر بخره .حالا ما به این کاری نداریم . بره الاغ بخره نمیخواد بیاد جشن .بره تا نه شب نمیاد
  • شاید زود برگرده
  • الان ازم پرسید گیتی میاد؟ گفتم نه. گفت پس من رفتم به کارهام برسم
  • ای بابا!
  • بیا بریم تا نرفته
  • آخه بیام چی بگم ؟
  • نمیخواد چیزی بگی مادر. تو رو ببینه میفهمه ، دیگه بیرون نمی ره .میگم من راضیت کردم
  • عجب غد و یکدنده س مادرجون! آخه از سر و وضعم می فهمه سه ساعته دارم به خودم ور می رم.
  • بیا بریم. !آخ آخ، ماشین رو روشن کرد. اصلا نفهمیدم چطور آن پله ها را با آن کفشها آمدم پایین .حالا مادر هم هی هولم میکرد و دستم را می کشید .نزدیک بود چهار چنگولی قل بخورم بیفتم پایین .خوشبختانه ثریا و آقا نبی توی حیاط بودند .کنار در ورودی رفتم . طوری که منصور مرا ببیند .بعد گفتم : ثریا خانم!
  • بله گیتی خانم.
  • چند لحظه میشه بیاین .
منصور با تعجب از داخل ماشین نگاهم کرد، بعد ماشین را خاموش کرد و آمد پایین. ثریا بطرفم آمد. با پچ پچ موضوع را به او گفتم . در واقع کاری با او نداشتم .با ثریا داخل منزل آمدیم .مادر جلو آینه خودش را برانداز میکرد، ولی حواسش به ما بود. منصور آمد داخل و گفت: مگه تو هم می ری گیتی؟
  • با اجازه تون
  • مادر که گفت نمیای
  • دلم نیامد الناز خانم چشم به راه شما باشه
با لبخند گفت : ولی سر ووضعت که نشون می ده از ساعت سه و چهار مشغولی. من همین ده دقیقه پیش از مادر پرسیدم میای یا نه
  • حالا می خواین نیام؟
  • خب می گفتین منم به خودم برسم. من که اینطوری نمیتونم بیام
  • تا شما باشین به حرف زن جماعت اطمینان نکنین
ثریا و مادر زدند زیر خنده .منصور هم لبخند زد و گفت:بهتون خوش بگذره! سلام برسونین

من و مادر با تعجب به هم نگاه کردیم .مادر گفت :مگه نمیای منصور؟
  • نخیر! با این وضع کجا بیام؟ نه دوش گرفتم ، نه اصلاح کردم .تا شما باشین منو بازی ندین .حدانگهدار <
  • منصور زشته، بازی در نیار
  • متاسفم مامان جان .کادوی من یادتون نره
باید کاری میکردم که نرود . هنوز به در سالن نرسیده بود که گفتم : اتفاقا مهندس نباشن بهتره مادرجون . چون من با مهندس فرهان کار دارم باید جوابهایی به ایشون بدم که با وجود مهندس امکان پذیر نیست
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند


ویرایش توسط Nilofar : 03-11-2009 در ساعت 09:30 AM
Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-11-2009   #39 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و هفتم -



منصور ایستاد .آهسته برگشت ، نگاهی غضبناک به من کرد . بعد بطرفم آمد. می دانستم سیلی را خورده ام . بروبر نگاهم کرد. من هم محکم و قوی نگاهش کردم و ابرویی بالا انداختم . بعد سر تا پایم را برانداز کرد و گفت: صبر کنین منم آماده شم ، با هم بریم و با انشگت به نوک بینی ام زد و گفت: پس برای همین انقدر خوشگل کردی ؟ ولی من داغت رو به دل فرهان می ذارم ! امشب از کنار من جم نمیخوری !
بی اختیار لبخند به لبم نشست . گفتم : من دارم میام تولد نه ختم
منصور از پله ها بالا رفت . من و مادر بلند زدیم زیر خنده ، چون هنوز کمی از کارهایم مانده بود رفتم بالا و کمی به خودم رسیدم . چرخی جلو آینه زدم .همه چیز مرتب بود .بعد کیف سرمه ای را از داخل کمد برداشتم و راه افتادم پایین که آمدم هنوز منصور نیامده بود . ساعت بیست دقیقه به هشت بود .مادر غر میزد و می گفت: از زنها بدتره .من نمی دونم عروسیش میخواد چکار کنه . تا بریم اونجا ساعت نه میشه . بگو تو دیشب حمام بودی بچه . سه تیغ کن . شلوارت هم بکش پات بریم دیگه

پنج دقیقه بعد منصور شیک و مرتب در حالیکه کت و شلوار سرمه ای خوشرنگی همراه جلیقه و کراوات پوشیده بود از پله ها پایین آمد و گفت : من آماده در خدمت شما هستم ، بانوان عزیز
  • منصور ساعت هشت شد مادر
  • خب تقصیر خودتونه
  • لجباز!
  • من لجبازم؟ من که دارم میام ؟ گیتی جان، امشب کت و شلوار سرمه ای پوشیدم که خیلی خیلی به هم بیایم
فقط نگاهش کردم . مادر گفت: باید دید الناز چه رنگی پوشیده
  • هر چی بپشه این لباس و این رنگ نمیشه . و به من اشاره کرد .
  • پس فردا این حرفا رو جلو الناز نزنی منصور . من حوصله شر و دعوا ندارم ها!
  • ">من اتمام حجت کردم .مگه بهشون نگفتین؟
  • گفتم ، گفتن فکر کنیم . ولی مادر، منم باشم بهم بر میخوره از گیتی تعریف کنی، از اون نکنی
  • منم مخصوصا گفتم که بهشون بر بخوره
  • معلوم نیست حرف حساب تو چیه
  • به اونجا نمیکشه مادر جون، خیالتون راحت!
  • راستی زنجیر و وان یکاد منو گیتی هدیه بده . دستبند رو از طرف ما بدین
  • آره ، فکر خوبیه پسرم
  • من خواستم چیزی تهیه کنم ، مادر اجازه ندادن
  • پس من اینجا چکاره م؟ تا من هستم که تو نباید دست تو جیبت کنی.
  • ممنون
  • خب بریم، دیر شد. الان الناز پوست از کله م میکنه
  • تو که اصلا نمیخواستی بری منصور!
  • نمی رفتم می گفتم کاری برام پیش اومد، ولی دیر رفتن یعنی بی توجهی
به آنجا که رسیدیم خیلی ما را تحویل گرفتند . اصلا فقط منتظر ورود ما بودند، یعنی منتظر ورود منصور ، الناز کت دامن سفیدی تا بالای زانو پوشیده بود و المیرا پیراهن تنگ چاکدار طلایی. هنوز از راه نرسیده گیلاس های مشروب سرو شد . منصور و من برنداشتیم. مادر هم برنداشت .این کار از دید الناز پنهان نماند.جلو آمد و گفت: چرا میل نکردین منصور خان
  • مادر که براشون خوب نیست .گیتی خانم هم که نماز می خونن و مخالف این برنامه ها هستن .بنده هم که تابع ایشونم و توبه کردم
رنگ الناز پرید .نگاه تندی به من کرد و گفت: کمال همنشین در شما اثر کرده منصور خان؟
  • طبیعی ش همینه الناز جان. آدم باید کار درست رو بپذیره .ما طبیعی شاد هستیم، نیازی به مشروب نداریم.
  • این خیلی بد شد ، چون من دوست دارم شما مشروب میل کنین
  • بالاخره شما هم عادت میکنی الناز خانم .شاید شما هم به جمع ما پیوستین
الناز چپ چپ نگاهی به من کرد و گفت:فکر نمیکنم .من آدم تاثیر پذیری نیستم، کار خودم رو میکنم
  • پس موفق باشین
  • اقلا میوه میل کنین . من برم به مهمونها برسم ، با اجازه . و گر گرفته از آنجا دور شد
  • خوب حالش رو گرفتم گیتی جان؟ گربه رو دم حجله گشتم یا نه؟
  • >نوبت ایشون هم می رسه که حال شما رو بگیره
  • فکر نمی کنم اون روز رو به چشم ببینه
  • چرا اینکارو می کنی منصور؟ دختره رو ناراحت کردی
  • مخصوصا گفتم . مگه میخوام فیلم بازی کنم. باید بدونه چه شوهری میخواد بکنه ، فکرهاش رو بکنه
مادر سری تکان داد و گفت: زن گرفتن این پسره هم نوبره،والـله

مهندس فرهان وارد مجلس شد . با همه سلام و احوالپرسی کرد و کادویش را تقدیم المیرا کرد. از منصور پرسیدم : مهندس فرهان با اینها نسبتی داره؟
  • نسبت پیدا میکنه . المیرا از فرهان بدش نمیاد. باهاش دوست شدن و براش دام پهن کردن
  • آه پس شما هم تو دامشون افتادین؟
  • هنوز نه
  • پس چرا الناز اصرار میکنه من با فرهان ازدواج کنم . مگه به فکر خواهرش نیست؟
  • اون به هر قیمتی حاضره تو رو از سرش باز کنه گیتی جان .تو هنوز این جماعت رو نشناختی
فرهان با همه ما سلام و احوالپرسی کرد و دست داد: به به! سلام . پرویز خودمون .چقدر دیرآمدی پسر.

کنار منصور نشست و گفت: خب حالتون خوبه؟
  • الحمدالـله . از برق نگاه فرهان اشتیاق به وصال موج میزد
مادر پرسید: مادر چطورن؟ نیومدن؟
  • خوبن. ایشون بخاطر ناراحتی قلبی به مجالس پر سر و صدا نمیان
  • شرکت چطور بود پرویز؟
  • امروز تشریف نیاوردین؟
  • صبح کمی کسالت داشتم .دیشب نخوابیده بودم ، استراحت کردم . تماس گرفتم گفتن رفتی دنبال کارها
  • امروز قرارداد مهمی با شرکت........ نیستم. اوضاع رضایت بخش بود
  • >خوبه
  • کیارستمی اوراق رو آورد؟
  • بله، سلام رسوند
  • خب شما چطورین خانم رادمنش؟
  • به لطف شما .جویای احوالتون از مهندس هستیم
  • محبت دارین .منم همینطور
المیرا به طرف ما آمد. باز خوش آمد گفت و کنار فرهان نشست و گفت: مهندس فرهان دیر کردین .زودتر منتظرتون بودیم.
  • عذر میخوام .گرفتار بودم .باز هم تولد شما رو تبریک میگم
  • متشکرم
  • گیتی خانم چه حال و خبر؟
  • سلامتی، مزاحم شدیم.
  • اختیار دارین .مراحمید .شما چشم و چراغ خونواده متین هستین و مسلما برای ما هم عزیزین.
آره جون خودت
منصور گفت: چشم وچراغ که چه عرض کنم ، سالار

المیرا نگاه حسادت باری به من کرد و گفت : خدا شانس بده مهندس ، کاش من پرستار خانم متین شده بودم
  • سوء تفاهم نشه المیرا خانم .ولی فکر نمیکنم هرکسی می تونست از عهده این مسئولیت بر بیاد
  • شما خیلی بزرگش می کنین مهندس
  • خب بزرگه، المیرا خانم
  • طبعا هر چه شما بفرمایین درسته .با اجازه
چند لحظه بعد الناز آمد وگفت : منصور خان افتخار می دین؟
منصور نگاهی به من و فرهان کرد و گفت: بله خواهش میکنم. و بلند شد .معلوم بود که قلبا راضی نیست .می ترسید مرا با فرهان تنها بگذارد .آنها وسط رفتند .انگار سیمی را داغ کردندو در روح و قلبم فرو کردند .سوختم!

فرهان آمد جای منصور نشست و گفت: خب چه خبرها خانم؟
  • سلامتی .خبر خاصی نیست
  • امشب فوق العاده شدین ماشاءاله
  • لطف دارین
  • افتخار آشنایی با گیسو خانم رو داشتم .ایشون هم مثل شما هستن .خانم و زیبا ! پشتکار زیادی هم تو کار دارن
  • نظر لطف تونه.از کارش راضی هستین؟
  • استعداد و هوش خارق العاده ای دارن. خیلی جدی هستن
  • ممنونم . بهش بگم خوشحال میشه.
  • خب افتخار می دین بریم وسط همرنگ جماعت شیم؟
از ترس منصور اضطراب به جانم افتاد ، قبول نکردم و آنقدر سوالهای جورواجور کردم تا منصور برگشت و فرهان مبل منصور را بهش پس داد .المیرا سراغ فرهان آمد و بهش بند کرد. وقتی فرهان رفت ، منصور گفت: یک دقیقه نمیشه از جامون بلند شیم سریع جامون را گرفتن .چی بهت می گفت؟
  • می خواستین نرین، اعتماد به نفس مال اینطور وقتهاست
نگاهی بهم کرد و گفت: امیدوارم تو اعتماد به نفس خرج داده باشی و جواب مثبت بهش نداده باشی
  • به خرج دادم هنوز باید التماس کنه
  • آفرین دختر خوب
لبخند ظریفی که به لبش نقش بست موجب آسودگی خیال من شد. در حین صرف شام، الناز وقتی دید منصور مشغول صحبت با فرهان است کنارم آمد و گفت : چیزی نیاز ندارین؟
  • نه ممنونم
  • از اینکه در موردتون فکرهای بد کردم منو ببخشین. حالا مطمئن شدم که منصور شما رو به چشم خواهری دوست داره
  • بله، من که از اول گفتم
  • گویا خواسته که من شما را خانم خونه به حساب بیارم .البته خانمی برازنده شماست ، ولی فکر نمی کنین منصور موضوع رو زیادی بزرگ کرده
  • ایشون به من لطف دارن .مسلمه که شما وخانم متین ، خانم اون قصرید
  • ممنونم، همیشه دوست داشتم همسرم چنین ثروتی داشته باشه و البته تک فرزندم باشه ، چون حوصله خواهر شوهر و برادر شوهر ندارم
  • حوصله مادر شوهر چی؟
  • فکر نمی کنم با خانم متین مشکلی پیدا کنم. معلومه اهل دخالت نیست. اهل دخالت هم باشند انقدر قدرت دارم که سرکوبشون کنم
سکوت کردم
  • با اینکه شرط عجیبی گذاشته، ولی خب چون دوستش دارم و مایلم همسرش باشم می پذیرم ، قراره پدرم با منصورخان صحبت کنه که برنامه نامزدی رو ردیف کنیم
وجودم تهی شد و به زور گفتم: انشاءا... بسلامتی
  • فقط ازتون یه خواهش دارم
  • امر بفرمایین
  • شما خودتون رو جای من بذارین .ببینین می تونین دختر زیبایی مثل خودتون رو که به همسرتون محرم نیست جای خواهرش بدونین؟ یه کم سخته ، نه؟ میخواستم خواهش کنم خودتون یه جوری بزرگواری بفرمایین و این مشکل رو حل کنین .مطمئنم اگه از طرف خودتون باشه منصور کوتاه میاد .من ظاهرا شرط رو پذیرفتم اما ریش و قیچی رو می دم دست خودتون .من آدم حساسی هستم و میترسم بعدها موجب ناراحتی شما بشم
  • بله متوجه هستم. شما همینطوریش بارها منو ناراحت کردین. وای بحال اون روز من خودم تصمیم داشتم اونجا رو ترک کنم
  • اگه ناراحتتون کردم دلیلش چهار سال زحمتی بوده که کشیدم . در واقع بنوعی از حقم دفاع کردم . در هر صورت سپاسگزارم .انشاءا... عروسی تون تلافی کنیم
  • ممنونم.انشاءا... خوشبخت و سعادتمند باشین
  • ممنون .با اجازه
دیگر حتی یک لقمه کوچک از گلویم پایین نمی رفت. ته مانده امیدم هم به یاس تبدیل شد .الناز فکرهایش را کرده بود و ظاهرا شرط منصور را پذیرفته بود.اما زهرش را هم ریخت. خدایا چه کنم؟ چطور این مجلس را تحمل کنم .آخذ شکستن غرور چند بار، تا چه حد؟ خوار و خفیف شدن تا چه حد؟ حق با گیسو بود .جواب اورا چطور بدهم .دیدی چطور به من فخر فروخت و رفت؟ چطور مودبانه بیرونم کرد؟ اشک در چشمهایم حلقه زد . منصور بطرفم آمد و گفت: الناز چی کارت داشت؟

چشمهایم را از بشقاب برنداشتم. تا منصور اشکهایم را نبیند
  • گیتی با توام . بعد چانه ام را با دستش بالا آورد .نگاهش کردم. چهره اش تغییر کرد
  • ناراحتت کرد
  • نه ابدا
  • پس چی؟
  • یه چیزی پرید تو گلوم .نزدیک بود خفه بشم . به چشمم فشار اومد
  • من حواسم بود ، اینطور نیست
ببخشیدی گفتم و بشقاب را روی میز گذاشتم و بطرف سالن نشیمن رفتم .اما رهایم نکرد و دنبالم آمد.((جواب منو ندادی))
  • شاید مسبب همه این حوادث شمایین
  • من؟!
  • نه من! گفتم که چیزی مهمی نیست مهندس
روی مبل نشستم .منصور هم کنارم نشست
  • شما برو شامت را بخور تا اینم تقصیر من نذاشتن
  • مگه اون اشکها واسه آدم اشتها می ذاره
دوباره همه در سالن جمع شدند. مراسم بریدن کیک و باز کردن کادوها انجام شد .بعد از آن دوباره بزن و برقص .اما هر ضربه ای که به طبلهای جاز میخورد پتکی بود به سر من بدبخت .دلم میخواست فرار کنم، ولی هر دقیقه شصت دقیقه بود
الناز دوباره بسمت منصور آمد و او را به رقص دعوت کرد و دوباره فرهان از من دعوت کرد .حوصله نداشتم خستگی را بهانه کردم .بنابراین کنارم نشست و پرسید: گیتی خانم فکرهاتون رو کردین ؟ سه هفته س منتظرم

تمام قوایم را جمع کردم و گفتم : بله مهندس
  • خب مورد تائید واقع شدم ؟
  • مهندس متین بشما چیزی نگفتن؟
  • باهاشون صحبت کردم .ایشون می گفتن شما قصد ازدواج ندارین چون می ترسین روحیه خانم متین خراب بشه
منصور لعنتی بجای من هم تصمیم می گرفت
  • خب، البته ایشون درست گفتن، ولی حالا با اومدن عروس به اون خونه جایی برای من نمی مونه .مادر جون هم عادت میکنه
  • مگه مهندس قصد ازدواج داره؟
  • الناز خانم از مهندس خواستگاری کردن . مهندس هم شرایطی گذاشتن که البته فکر نمیکردم الناز قبول کنه ، ولی اون پذیرفته .البته مهندس هنوز خبر نداره
  • چه شرایطی؟
  • بشرطی که من تو اون خونه بمونم .ولی دیگه موندن من ضروری نیست
  • پس درخواست ازدواج من می پذیرین؟
خدایا کمکم کن تا دل بکنم .کمکم کن. برم دنبال سرنوشتم . دلم و زبانم را از هم جدا کردم و گفتم : بله موافقم

برق شادی در چشمهایش درخشید و گفت : امشب بهترین شب زندگی منه
  • ممنونم.البته مهندس من باید در مورد خودم و خونواده م با شما صحبت کنم
  • نیازی نیست ، مهندس همه چیز رو برام گفته .من مقاومت شما رو تحسین میکنم و به داشتن چنین همسری افتخار میکنم. روزگار بازیهای عجیبی داره
  • بله
  • تمام تلاشم رو برای خوشبختی شما میکنم .بهتون نیاز دارم
با اینکه مهندس فرهان را دوست داشتم اما بار سنگینی از غم را روی قلبم احساس میکردم .چطور من از منصور دل بکنم ؟ باید به فرهان پناه می بردم ، وگرنه دق میکردم
  • پس من قرار خواستگاری رو با مهندس می ذارم .همین هفته خوبه؟
  • خوبه
  • شما کی استعفاتون رو می دین؟
  • به همین زودی مهندس
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند

Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Studio Fartour

 

قدیمی 03-12-2009   #40 (permalink)
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,632
تعداد تشکر از دیگران: 4,196
تشکر شده 7,391 مرتبه در 2,839 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و هشتم



نگین دست فرهان را کشید و او را با خودش برد . مادر گفت: جدا که یکه تاز این مجلس گیتی یه. خاک بر سر منصور با اون سلیقه ش
  • دور از جون، مادر
  • همه ش از الناز فرار میکنه. من نمی دونم چطور میخواد باهاش زندگی کنه؟
به فکر فرو رفتم. حتی فکرش آزارم می داد چه برسد به اینکه شاهد عقد و ازدواجشان باشم و زیر یک سقف با آنها زندگی کنم . من همین فردا آنجا را ترک میکنم. من نمی مانم ، هرگز. خانم متین بالاخره عادت میکند
منصور نشست و گفت: مار از پونه بدش میاد .یک مثل می زنن؟ دیوونم کرده بخدا.اّه
من سکوت کردم .اما خانم متین گفت: پس تو چطوری میخوای تحملش کنی منصور؟ بیخود دختره رو بدبخت نکن .خواستگارش بد آدمی نیست . اوناهش، اونکه کت و شلوار شیری پوشیده

منصور سیگاری روشن کرد و من اصلا اعتراضی نکردم که یک مرتبه گفت:
  • پاشو گیتی، باهات کار دارم.
  • با من چی کار دارین؟
  • یعنی حرف دارم
  • چه حرفی؟
  • پاشو بیا باهات کار دارم دیگه
  • کجا بریم آخه؟ من حوصله ندارم
  • بیرون تو فضای باز میخوام باهات صحبت کنم
  • آخه مردم چی میگن؟
  • به مردم چه ربطی داره؟
  • همینجا باهام صحبت کن
  • خب پاشو ببین چی میگه قربونت برم
به خواهش مادر برخاستم .کمی از مادر فاصله گرفتیم و به وسط سالن رفتیم
  • دلم درد میکنه گیتی
  • شما که چیزی نخوردید
  • منظورم اینه که میخوام درد دل کنم
  • از دست شما .آخر دیوانه ام می کنید
  • بالاخره باید تقاص پس بدی
  • این النازه که شما رو دیوونه کرده نه من
  • پاشو دیگه
بلند شدم و دنبالش راه افتادم .نگاهم به فرهان افتاد که راضی بنظر نمی رسید .گفتم: بیرون نه منصور همینجا توی سالن باشیم
  • باشه هرطور تو بخوای
فضای سالن تقریبا شاعرانه و کم نور بود اما با عشق کسی دیگر رقصیدن لذتی نداشت .دیگر احساسی به منصور نداشتم .بیچاره خبر نداشت که فردا روز سست شدن زانوهایش است. روز خداحافظی از خاطرات ، روز بستن دفترچه خاطرات ، روز جدایی

چشم در چشم من دوخت
  • گیتی!
  • بله
  • چه بوی خوبی می دی
  • خب معلومه ، عطر زدم
  • نه، این بوی عطر نیست، بوی بدنته
ستون فقراتم لرزید. خدایا چرا با من اینطور میکنه .از جون من چی میخواد؟ مگه دیوونه س؟
  • نگفتی الناز بهت چی می گفت
  • او فقط حقیقت رو گفت و حقیقت برای شما تلخه
  • نکنه ازت خواسته از پیش ما بری
  • اگر هم ازم نمیخواست می رفتم
  • کجا می رفتی؟
  • خونه خودم ، پیش خواهرم
  • میخواهم باهات درددل کنم
  • الناز داره چپ چپ نگاه میکنه بریم بشینیم .باور کن حوصله ندارم
  • گور پدر الناز .میخواهم باهات حرف بزنم
  • بگو!
  • حالا فقط ساکت باش و گوش کن.میخوام اعتراف کنم . مدتی مکث کرد . بعد گفت: دوستت دارم گیتی
  • خب اینو که می دونم
  • ولی نه بعنوان خواهر
مبهوت به منصور خیره شدم
  • اگه دیدی تا حالا صبر کردم بخاطر این بود که بیشتر بشناسمت . من از اون لحظه که عاشقت شدم تو رو برای زندگی زناشویی خواستم. تو رو بعنوان همسرم دوست داشتم و دارم . دلم میخواد کنارت باشم ، کنارت زندگی کنم ، کنارت بخوابم ، نوازشت کنم ، لمست کنم ، برات درددل کنم . چون فقط تویی که منو می فهمی .تویی که منو بخاطر خودم دوست داری. من تو رو میخوام گیتی. این علاقه یه برادر به خواهر نیست .بارها خواستم بهت بگم ولی تو نذاشتی و مرتب مهر خواهر برادری به ما چسبوندی .مهر النازو رو سینه م زدی. من کی به تو گفتم النازو دوست دارم ؟ اصلا کی گفته من النازو دوست دارم ؟ من هیچوقت اونو نمی خواستم و نمیخوام، ولی بارها از اسمش برای شناخت تو کمک گرفتم. تو حتی یکبار به من نگفتی چرا دوست داری. یعنی هنوزم نمی دونم تو چطور منو دوست داری ، فقط اون روز که عکس و روبالشی مو زیر بالش دیدم کمی نور امید تو دلم درخشید. آخه چطور ممکنه منو مثل برادر و مادرم رو مثل مادر دوست داشته باشی و اونوقت عکس منو زیر بالش بذاری و روبالشی منو بو کنی.
همیشه باهام دو پهلو حرف زدی. البته منم مقصر بودم. روشنت نکردم . آخه می ترسیدم منو به چشم همسر نخوای و با پیشنهادم از پیشم بری. من چطور می تونم الناز رو به تو ترجیح بدم ؟ دیدی که چه سنگی جلوی پاش انداختم؟ حالا هم اگه دیدی من الناز رو پذیرفتم برای اینه که می دونم این شرط رو نمی پذیره .دیدی که گفت من کار خودمو میکنم.منم گفتم موفق باشی. البته دلم نمی خواست دلشو بشکنم .دلم میخواست خودش کنار بکشه .من چطور میتونم با وجود تو دختر خانم باوقار اصیل مهربون با فرهنگ با آداب و مهمتر از همه با ایمان، که مثل جواهر میان همه می درخشه، الناز یه هر دختر دیگه ای رو به همسری بپذیرم . تو زندگی منی گیتی! تو هستی منی عزیزم! تو رو با تمام حوری های بهشت هم عوض نمی کنم. تو دنیای منو عوض کردی. دید منو نسبت به زندگی کسل کننده م عوض کردی .دوستت دارم .دوستت دارم. تو آرام جان منی الهه نازم. حالا فهمیدی الهه ناز کیه و چرا خواب رو از چشمام ربوده .تو فرشته ناز منی. بدون تو زندگی غیر قابل تصوره .آره، بهت وابسته م. بیشتر از اونچه فکرش رو بکنی گیتی. راز تو قلبم تو بودی .بهتر از هرکس برای تو من هستم عزیزم، باور کن من بیشتر از فرهان بهت خدمت میکنم. گیتی قول می دم .
اشکهایم بدون توقف از دیدگان جاری بود. خدایا کرمت رو نشونم دادی ولی چرا انقدر دیر ! آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ حالا که الناز شرط تو رو پذیرفته ؟ حالا که من به فرهان قول ازدواج داد؟ من وقتی قولی به کسی بدم به عهدهم وفا می کنم .حالا که تصمیم گرفتم از پیشت برم؟ خدایا من چقدر بدشانس و بدبختم .چرا این حرفها رو قبل از شام نزدی بی انصاف که به فرهان قول ندم...... چرا داری گریه می کنی؟!
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی
__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند


ویرایش توسط Nilofar : 03-12-2009 در ساعت 08:15 AM
Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Studio Fartour

 

پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
رمان دو جلدی * الهه ناز*


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(View-All کاربرانی که از این موضوع دیدن کرده اند : 25
ahmadi , All In , AYARAN , aylar , bargsabz , elnazgh , fae.sn , Gold Eagle , H@$$@N, hossein70 , javanfekr , kar1591 , Mina.a , آزاده.م, رویا عکاس , شوالیه , saeed64 , sasanpianist , Taban , tanha , veternan , zahra88ir , Zohre
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


Studio Fartour

 



اکنون ساعت 03:50 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.


برای بازدید بهتر از انجمنهای عیاران از مرور گر فایر فاکس استفاده کنید
Powered by vBulletin Version 3.8.1
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises
حامی مالی سایت و انجمن های عیاران : استودیو دیجیتال فرتور
Advertisement System V2.6 By   Branden
تمام مطالب ذکر شده در این انجمن دسترنج وبگردی های گروه عیاران و هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد

 




Inactive Reminders By Icora Web Design