پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. اهسته اهسته مي خزيد، دشوار و كند. و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و ان را چون اجباري بر دوش مي كشيد.
پرنده اي در اسمان پر زد سبك. و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي.
من هيچگاه نمي رسم، هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيت نااميدي.
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد.هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدن در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هربار كه مي روي رسيده اي. و باور كن انچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي. پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي. و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.
__________________
چشماي نازتو واكن حيف اشكات كه بريزه بگو عشقمون هميشه واسه خاطرت عزيزه مي دونم برات عزيزه دونه دونه اشكام روي گونه هامه وقتي تو نباشي اينا باهامه مي موني تو قلبم واسه هميشه
|