تا پايان ترم ، خدا را شكر اتفاقي پيش نيامد و آقاي ايزدي و استاد سرحديان به كارشان ادامه دادند. براي امتحان ميان ترم همه ترس داشتيم كه خدا را شكر به خير گذشت و با خواندن زياد و شبانه روزي هم من ، هم ليلا هر دو نمره خوب گرفتيم و نزد استاد كمي آبرو كسب كرديم . اخرين جلسه حل تمرين قرار بود رفع اشكال هم داشته باشيم . شب قبل با ليلا حسابي خوانده بوديم تا اشكالهايمان را متوجه شويم. درس خواندمان روي روال افتاده بود و به قول آقاي ايزدي كم كم با محيط دانشگاه خو مي گرفتيم. . جمعه از صبح ليلا آمده بود تا با هم درس بخوانيم .ان شب دايي خانه ما مهمان بود ومن كمي اضطراب داشتم. بعداز ظهر مادرم در اتاقم را زد و با سيني چاي و شيريني وارد شد. با ديدن من و ليلا در حال درس خواندن گفت :واي شما كه خودتون كشتيد مگه فردا امتحان داريد؟
ليلا باخنده گفت : نه اگه امتحان داشتيم ديگه مرده بوديم.
مادرم همانطور كه سيني را روي ميز مي گذاشت گفت : خدا نكنه . حالا تموم شد؟
من سري تكان دادم و گفتم : نه يك فصل مونده ولي ديگه داره تموم ميشه.
وقتي مادرم رفت ، به ليلا گفتم : ليلا ولي واقع منهم برام عجيبه چرا ما آنقدر درس خون شديم ؟
ليلا با خنده گفت : از بس سرحديان زهر چشم گرفته ، اقاي ايزدي هم كه قهر قهروست . حساب كار دست همه اومده. مطمئن باش الان همه دارن خر مي زنن.
بعد از يكي دو ساعت ليلا علي رغم اصرار مادرم براي شام نماند و رفت. حوالي ساعت هشت بود كه پرهام همراه پدر و مادرش آمدند. بر خلاف ايام قديم كه پرهام تا مي رسيد با سهيل مي رفتند به اتاقش و تا شام بيرون نمي آمدند پرهام روي مبل نپست و با دقت مرا زير نظر گرفت. پليور سرمه اي شيكي به تن داشت با شلوار جين كه يار جدايي ناپذير پرهام بود. آن شب ان قدر با نگاههاي خيره اش نگاهم كرد كه تقريبا همه متوجه شده بودند و پدرم عصباني به پرهام نگاه مي كرد. به بهانه اي وارد اشپزخانه شدم. سهيل هم پشت سرم داخل شد و باصداي خفه اي گفت :
- مهتاب ، پرهام چه مرگش شده ؟
- به خجالت گفتم : من چه مي دونم ؟ چرا از خودش نمي پرسي ؟
سهيل با حرص گفت : براي اينكه به من نگاه نمي كنه ... كم مونده بابا بزنه زير گوشش.
براياينكه اتفاقي نيافتد به بهانه درس خواندن به اتاقم رفتم و تا وقت شام همان جا ماندم. بعد از شام هم براي فرار از نگاههاي پرهام دوباره به اتاقم پناه بردم. آخر شب بعد از اينكه دايي اينها رفتند ، صداي پدرم را مي شنيدم كه عصبي به مادرم مي گفت :
- نزديك بود يه چيزي به اين پرهام بگم ها !اين پسر چرا اينطوري شده ؟
بعد صداي اهسته مادرم را شنيدم كه گفت : خوب بچه ها بزرگ شدن و تازه متوجه همديگه مي شن.
بعد خوابم برد وديگه نفهميدم چه گفتند .
صبح وقتي ليلا رسيد جلوي در منتظر ايستاده بودم. هوا خيلي سرد شده بود و همه منتظر بارش برف سنگين بودند. هوا ابري و تاريك بود و ادم بي اختيار دلش مي گرفت . وقتي سوار شدم ليلا گفت : يخ زدم چقدر هوا سرد شده .
سرم را تكان دادم و گفتم : باز خدارو شكر ما ماشين داريم پس اون بيچاره ها كه كلي بايد منتظر ماشين تو خيابون يخ بزنند چه حالي دارن ؟
ليلا خنديد وگفت : از كي تا حالا عضو سازمان حقوق بشر شدي ؟
با خنده جواب دادم : از وقتي رييس سازمان استعفا داده !
كلاس ادبيات هفته پيش تمام شده بود و آن روز فقط رياضي داشتيم . چند دقيقه اي سر كلاس منتظر مانديم . بعد همه مشغول صحبت وخنده شديم ، چند نفري هم با درس مي خواندند و اشكالهايشان را مي پرسيدند. وقتي نيم ساعت گذشت يكي از بچه ها گفت : باز كه آقاي نازك نارنجي نيامده !
پسري از ته كلاس گفت : دوباره چي كار كرديد بهش برخورده ؟
ايدا هم با صداي بلند گفت : پاشيد بريد خونه هاتون آنقدر سمج سر كلاس مي شينيد تا بالاخره يكي سر برسه !
هر كس حرفي مي زد كه در باز شد و آقاي ايزدي لنگ لنگان وارد شد. زير چشمانش گود رفته بود و به كبودي مي زد. لبهايش هم بد جوري كبود شده بود. انگار مريض بود. بي حال سلام كرد وبراي دير آمدنش عذرخواهي كرد. بعد پرسيد :
- خوب اين جلسه رفع اشكاله ، هركس سوالي داره بپرسه .
بعد از اون همه چيز سريع اتفاق افتاد . هركس سوالي داشت مي پرسيد و اقاي ايزدي از سوال كننده مي خواست پاي تخته بيايد و انقدر راهنمايي اش مي كرد تا اشكالش رفع شود. نوبت به من كه رسيد اواخر ساعت بود . وقتي پاي تخته رفتم ماژيك را در دست گرفتم و صورت مسئله را نوشتم آقاي ايزدي با ملايمت راهنماي ام مي كرد. منهم با دقت گوش مي كردم . اشكالم را متوجه و كاملا بر قضيه مسلط شده بودم كه ناگهان يكي از پسرها بلند شد و گفت :
- به افتخار اقاي ايزدي....
و همه دست زدند. لبخند كم رنگي روي لبهاي كبودش نقش بست . بعد همان پسر كه اسمش سعيد احمدي بود يك اسپري برف شادي دراورد و همانطور كه در كلاس به هر سويي مي پاشيد گفت : به افتخار پايان كلاسها !
در ميان دانه هاي مصنوعي برف متوجه اقاي ايزدي شدم كه با سرعت دست در جيب كاپشن سبز سربازي اش كرد و ماسكش را درآورد. همانطور كه ماسك را مي زد به طرف در كلاس مي رفت گفت : خواهش مي كنم اقاي احمدي ديگه اين اسپري رو نزنيد .
همانطور كه پاي تخته ايستاده بودم و به صورت ايزدي خيره شدم كه نفس نفس مي زد. سرو صداي بچه ها بلند شده بود و هركس حرفي مي زد.
- آقاي ايدي مگه شما مخالف شادي هستين ؟
- حتما آققاي ايزدي راديكال هستن .
بعد يكي با خنده گفت : نه خير جناب ايزدي جذر هستن.
صداي دختري از رديف جلو آمد : بس كنيد منهم از بوي اين اسپري حالم بهم خورد.
بعد دوباره سروصداها قاطي شد و ناگهان آقاي ايزدي كه رنگ صورتش تيره و كبود شده بود روي زمين افتاد. اولش هيچ كس كاري نكرد انگار همه فلج شده بودند سكوت سنگيني بر كلاس حكم فرما شد. بعد ناگهان همه پسرها با هم به طرف اقاي ايزدي هجوم آوردند و اورا كه انگار از هوش رفته بود روي دست از كلاس بيرون بردند.
ادامه دارد
|