نمایش پست تنها
قدیمی 03-10-2009   #35 (permalink)
Nilofar
 
Nilofar آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2008
نوشته ها: 4,671
تعداد تشکر از دیگران: 4,242
تشکر شده 7,448 مرتبه در 2,849 ارسال
Nilofar دوست جدید ما
پیش فرض الهه ناز (جلد اول) - قسمت سی و سوم



ای که خاک بر سرت کنن. ای ایشاءا... اون لبات رو گل بگیرن! اون زبونت رو طناب پیچ کنن که اینطور با احساس من بازی میکنی مرد!
  • تا کی؟
  • همیشه، تا وقتی زنده م
  • پس من چی؟ حق زندگی ندارم؟ من وارث میخوام ؟
  • چرا نداری؟ تو هم ازدواج میکنی، بچه دار میشی، ولی اونطور که من دوست دارم
  • تو چطور دوست داری منصور
  • دلم میخواد تو مال کسی باشی که من دوست دارم. کسیکه لیاقت همسری تو رو داشته باشه. کسی که دوستت داره و برات میمیره . کسی که قدرت رو بدونه، چون تو با همه فرق داری .دلم نمیاد حروم بشی
  • اونطورها هم که فکر میکنی نیستم
  • >هستی!
  • مگه فرهان چشه!
  • اگه بهتر از فرهان سراغ نداشتم بی درنگ رضایت می دادم . چون آستینم رو کنده انقدر التماس میکنه . ولی باز هم کسی بهتر از او
  • حرفت منطقی نیست. بهت قول نمی دم منصور
  • باز عصبانی می شم ها
سکوت کردم
  • منو می بخشی؟
سکوت
  • معذرت میخوام، قول می دم دیگه تکرار نشه . منو ببخش . می ذاری جاش رو ببوسم
  • معلومه که نه
  • پس منو ببخش
  • نبخشم چکار کنم؟
موهایم را نوازش کرد، چند ضربه به در خورد ، به هم خیره شدیم

  • بفرمایین، در که بازه
ثریا از دیدن منصور که مقابلم نشسته بود جا خورد و یک قدم به عقب رفت
  • بیا تو ثریا، چرا رفتی؟
  • مزاحم نباشم
  • اختیار دارین بفرمایین .داریم صحبت میکنین
  • اومدم سینی رو ببرم ، ولی مثل اینکه نخوردین
  • ببرش ثریا خانم، دیگه نمیخورم
  • بخور گیتی، تو که چیزی نخوردی
  • نه ممنون، میخوام یه دفعه شام بخورم
ثریا سینی را برداشت و با لبخند به من نگاه کرد و رفت
  • نکنه فکر کنه ما............
  • خب بکنه
  • یعنی چی؟ برای شما بد نیست، برای بنده بده!
  • اینجا همه جز خودت می دونن تو عزیز منی، حالا بلند شو بریم بیرون گشتی بزنیم .
  • حوصله ندارم منصور
  • بلند شو دیگه . لازمه باز هم عذرخواهی کنم؟
  • کجا بریم؟
  • پارکی، جایی
  • آخه شاید مادر جون فکر کنه نخواستم با ایشون برم
  • من براش توضیح می دم. اون از خداشه ما رو با هم بفرسته بیرون .نگی زدم تو صورتت ها! بیچاره م میکنه. حداقلش اینه که دوباره دو سال باهام حرف نمیزنه
لبخندی زدم .بلند شد بطرف در رفت و گفت: من می رم آماده شم. پایین منتظرم

بلند شدم ، آبی به سر و صورتم زدم و کت دامن مغز پسته ای قشنگی پوشیدم . موهایم را کمی ژل زدم و تا می توانستم بردمش بالا و رهایش کردم .این مدل خیلی به من می آمد .مثل آبشار می شد . در پله ها به ثریا برخوردم.
  • تشریف می برین بیرون؟
  • آره ثریا خانم .مهندس میگن بریم گشتی بزنیم
  • برید خانم. بلکه لرزش دست و پاتون خوب بشه
  • برید خانم، بله لرزش دست و پاتون خوب بشه .
هر دو زدیم زیر خنده . ((ثریا خانم ما رو گرفتی ها!))

آهسته گفت: کم کم دارین به حرفای من می رسین! الهی شکر!
  • ای بابا، ثریا خانم الان می گفت میخوام شوهرت بدم به یکی که قدرت رو بدونه .میخواد در حقم برادری کنه .
  • بشنو ولی باور نکن .بگو شما برو اول فکری بحال خودت بکن که داره میشه سی و پنج سالت . اصلا میخواستی بگی کی بهتر از شما
با خنده از ثریا خداحافظی کردم. وقتی توی حیاط آمدم. آقا نبی کنار منصور ایستاده بود و با او صحبت میکرد
  • سلام آقا نبی
  • سلام خانم .حالتون بهتره الحمدالـله؟
  • بله، کمی بهترم
  • سرمای سختی خورده بودین
  • بله آقا نبی، از همه چیز دنیا سختهاش مال ماست
  • خدا نکنه .
سوار ماشین قرمز شدیم و بطرف فرحزاد حرکت کردیم .روی تختی نشستیم . از او پرسیدم: پدرتون چطور فوت کرد؟
  • یه شب بهاری، بارون تندی می بارید . اونشب تو خونه ما جشن بزرگی برپا بود. جشن تولد ملیحه . حال پدرم زیاد خوش نبود . پدرم آسم داشت .اونشب تنفس اون دچار مشکل شده بود، ولی تا میتوانست تحمل کرد. ما هم سرمون گرم بود. گویا دیگه نمیتونه تحمل کنه و از مامان میخواد همراهش بره بالا. ولی مادرم حواسش به دوستاش و صحبت بود و اهمیت نداد و پشت گوش انداخت .حاضر نبود یه دقیقه از خوشی هاش دست بکشه. البته پدرم رو خیلی دوست داشت، ولی وقتی به دوستهای همسن و سال خودش می رسید دیگه حواسش به کسی نبود . در ضمن فکر میکرد ناراحتی پدرم مسئله حادی نیست و مثل همیشه س. آخرشب که مهمونا میخواستن برن از ثریا خواستم بره پدر رو صدا کنه .ولی ثریا رنگ و رو پریده و اشک ریزان برگشت . زبونش بند اومده بود . من و ملیحه و مادر بسمت اتاق پدر دویدیم و با پیکر بی جانش رو به رو شدیم. وقتی فکر میکنم در تنهایی چطور جون داده ، از خودم و مادرم بدم میاد .مادر که جیغی کشید و از حال رفت . خلاصه مهمونی اونشب ما شد عزا .ضربه روحی شدیدی بود. پنج ماه بعد ملیحه تو دریا غرق شد. اونجا هم مطمئنم مادرم گرم صحبت بوده .آخه ملیحه گاهی رگ پاش می گرفت. فکر میکنم رگ پاش گرفته و نتونسته شنا کنه ، وگرنه شناگر ماهری بود. یه روز که خیلی عصبی بودم سرمادر فریاد کشیدم مسبب مرگ پدرم و خواهرم بوده . و با پرحرفی هاش اونها رو نابود کرده .مادر هم از اون به بعد سکوت کرد و دم نزد .انگار میخواست هم خودش رو تنبیه کنه هم منو. منم از حرفم پشیمون شده بودم .حرفم غیر منطقی بود اما مادر بعد از اون دیگه حرف نزد. از دست دادن پدر وخواهر ، و غم بیماری مادر منو منزوی کرد. دیگه از زن جماعت بدم می اومد. مادرم که این بود وای بحال غریبه ها . خلاصه نزدیک دو سال خونه ما تبدیل به ماتمکده شد تا اینکه تو فرشته مهربون اومدی و ما رو از اون وضع در آوردی .اعتراف میکنم خدا، و محبت رو فراموش کرده بودم .حق با تو بود گیتی ، تو دوباره ما رو زنده کردی .ازت ممنونم
  • من کاری نکردم ، فقط وسیله بودم . همیشه بهتون می گفتم شما ذات اصلی تون رو قایم می کنین . من اینو از همون روز اول فهمیدم .مشکلات برای همه هست ، کم یا زیاد . باید مقاوم بود. ما باید مشکلات رو از بین ببریم ، نه مشکلات ما رو.
  • تو اینهمه خوی و درستی را از کی یاد گرفتی گیتی؟ بهت غبطه میخورم
  • شما لطف دارین . راستش مادرم خیلی در تربیت ما موثر بوده .من هر چه دارم از او دارم .
  • خدا رحمتشون کنه
  • کم کم بریم .مادر و گیسو حتما اومدن
  • بریم
هنگام برگشت بخانه، از یک بوتیک لباسی را که در بازی به من باخته بود برایم خرید و بخانه برگشتیم .مادر کمی سر به سر ما گذاشت و گفت : که دست و پات میلرزه؟
  • باور نمی کنین مادرجون؟
  • چرا عزیزم، منصور! اگه الناز تو و گیتی رو با هم می دید که خفه ت کرده بود. حالا تو هیچ، گیتی رو بگو! صدای خنده برخاست
  • به الناز چه مربوطه؟
  • پس مربوط نیست؟ خوشحال شدم
  • بجای اینکه حسودی کنه، کمی از گیتی اخلاق و رفتار یاد بگیره، موفق تره
ادامه دارد...
نویسنده : مریم اولیایی

__________________



بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند


ویرایش توسط Nilofar : 03-10-2009 در ساعت 03:50 PM
Nilofar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول